تبليغاتX
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
بمناسبت بعثت نبي اكرم (ص) جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:59 قبل از ظهر

بمناسبت بعثت نبي اكرم (ص)
       
ژولیده نیشابوری


شب گشت و تيرگي همه جا را فرا گرفت
وز نور ماه دامن گيتي ضيا گرفت


ماه رجب به شوق وصال خداي خويش
جا در درون غار حرا مصطفي گرفت


مهد صفا به غار حرا تا نهاد پاي

غار حرا ز يمن قدومش صفا گرفت


پاسي ز شب گذشت كه از ماوراي عرش

نوري جهيد و جلوه اش ارض و سما گرفت


روح الامين به غار حرا آمد و بگفت
اين آيه را بخوان كه دل از او جلا گرفت


اقراء باسم ربك يا ايها الرسول
كز خواندنش سزاست ره هر خطا گرفت


بايد براي كشتن نمروديان دهر
جا در درون آتش عشق خدا گرفت


تا بگسلي ز پاي تو زنجير بردگي
بايد به دست خويش چو موسي عصا گرفت


محكم ببند دامن همت كز امر حق
بايد به دست خود علم اقتدا گرفت


كاخ بتان خراب كن و كاخ معدلت
آباد كن كه دست تو را كبريا گرفت


تاج رسالتي كه بفرقت نهاده حق
ارض و سما ز قدر و بهايش بها گرفت


برخيز و گو بخلق جهان اين كلام نغز
بايد براي درد خود از حق دوا گرفت


بانگي بر آر از دل و برگو خدا يكي است
آن خالقي كه خلق ز وجودش بقا گرفت


« ژوليده » شاد زي كه براي نجات خلق
احمد به دست خويش كتاب خدا گرفت

واقعیت بعثت از نگاه اهل بیت علیهم السلام جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:57 قبل از ظهر

واقعيت ‏بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام

  

نگاهى به احاديث‏ بعثت

ايراد ما به احاديث ‏بعثت

واقعيت ‏بعثت از ديدگاه شيعه

نظر ما پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

 

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است. بعثت پيغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم  برساند.

در آن زمان ميان مردم قريش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانيدند.(1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه‏ گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.

نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسيد، به پاى كوه حرا مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند  يا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏داد. (2)

به طورى كه تاريخ اسلام گواهى مى‏دهد، پيغمبر نيز پيش از بعثت ‏به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را انجام مي داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله دايه اش تحت مراقبت دايه خود، «حليمه‏» قرار داشت نيز از بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزيد و به كوه حرا مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حرا» بى ‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مى‏برد، غذايش نان و زيتون بود، و چون به اتمام مى‏رسيد، به خانه بازمى‏گشت، و  تجديد قوا مى‏نمود. گاهى هم همسرش خديجه برايش غذا مى‏فرستاد. غذايى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (4)

پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى‏برد  و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏ خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى ديده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب به هم  پيوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر«جده‏» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.

اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمين «منا» و شهر «طائف‏» و از سوى ديگر به طرف «مدينه‏» كشيده شده است، با دره‏ها و بيابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شايد بهترين نقطه‏اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مى‏برد.

كوه حرا بلندترين كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمايى مى‏كند. هر چه بيننده به آن نزديك‏تر مى‏شود، ابهت و جلوه كوه بيشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز در پشت‏بام‏ها و از درون اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پيداست.

«غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، بلکه تخته سنگى عظيم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت ‏خورده و بدين گونه تشكيل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه اي است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حرا جايى نبوده كه هر كس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقات انجام شده، پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فى‏المثل در خيمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذيرايى مى‏كرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

اما پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى‏ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدايى مى‏شنيد، ولى كسى را نمى‏ديد.

هفت ‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏ديد و تقريباً شش سال مى‏گذشت كه پيغمبر زمزمه‏اى  مى‏شنيد، ولى درست نمى‏دانست موضوع چيست؟

چون آن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى‏كرد، خديجه مى‏گفت: « تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خويى پسنديده دارى و در مهمان ‏نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت ‏سالگى رسيد ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حرا و ميان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!

در يكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمويش ابوطالب را مى‏چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى‏زند و مى‏گويد: يا رسول الله! ولى به هر جا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7)

روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى‏انديشيد. مى‏انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نموده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش ‏گذران و مال دوست و مال‏ دار قريش در اين انديشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى‏انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نيازمند، تنها انديشه‏اى است كه آنها در سر مى‏پرورانند...

اينك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت ‏سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام مسئوليت ‏بزرگ پيامبري آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى كه  سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و تربيت ‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت ‏شكن، خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت ‏برايش باقى گذارده بودند.  به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)

 

 نگاهى به احاديث‏ بعثت

 بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است، در تواريخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است، عايشه همسر پيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم؛ «لست ‏بقارى‏». جبرئيل سه بار پيغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست ‏بخواند!

در صورتى كه؛ اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هر چه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار براى يك كودك پنج‏ ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!

از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبر نازل كرده، آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ  لزومى نداشته كه هر چه را جبرئيل مى‏گفته، پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!

ثانياً كسانى كه بعثت را بدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسر پيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏ سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است- يعني راوي ديگري ندارد-  كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نيست جمله « بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسيرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است ‏يعنى چه؟ از حفظ  بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفته شد  كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده  تا چه رسد به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله!!

خامساً هيچ يک از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اول سوره علق بوده است از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».

سادساً دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: « وقتى پيغمبر از كوه حرا برگشت ‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس از آن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت ‏خود هراسانم‏» و «خديجه او را نزد پسرعمويش ورقة بن نوفل برد كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت؛ و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پر ارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث‏ شده و مى نويسد: « مى‏بينيد كه اين حديث - حديث عايشه-  صريحاً مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى درآورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حديث ديگر مى‏گويد: « پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏ خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالتي ‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: « تختى مرصع روى كوه حرا گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبياء هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن عجيب به نظر مي رسد.

راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت ‏خاتم انبياء چه سان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى كه دانشمند عالى ‏مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بر يك حديث ‏بعثت - حديث عايشه-  نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى و شيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم  كه احاديث‏ بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احاديث نيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد.

به همين جهت مى‏بينيم « برهان الدين حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏ به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است ‏به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گويى و سر درگمى موضوع افزوده است. (11)

 

ايراد ما به احاديث ‏بعثت

كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده، از درجه اعتبار ساقط است. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حرا» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، حواله مى‏دهيم. (12)

1- چنان كه گفتيم پيغمبر از زمان كودكى و ايام جوانى تا سى و هفت ‏سالگى، بارها علائمى مى‏ديد كه از آينده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابري كه بر سر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر « بصرى‏» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهايى كه مى‏شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى‏شود كه او را بگيرد تا به زمين نيافتد يا او را تقويت كند كه از شك و ترديد به در آيد؟

3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدايى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و ساير تشريفات، تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هر گونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث‏ به تقليد از تاجگذارى پادشاهان ايران، خواسته‏اند براى پيغمبرعربى هم در عالم خيال چنين صحنه‏اى بسازند!

 

واقعيت ‏بعثت از ديدگاه شيعه

ماجراى بعثت ‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى ‏برد كه خاتم انبياء چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به اين نتيجه رسيده‏ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث‏ خاندان نبوت رسيده است، واقعيت ‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى‏كند.

از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت ‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روايتى است كه در ذيل از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پيشواى دهم ما حضرت امام هادى عليه السلام  مى‏فرمايد: « هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله  ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بود به مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حرا مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمين، درياها، دره‏ها، دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏ خداى آفريننده مى‏افتاد. آنگاه با روشن بينى  خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏ورزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشن ترين و نرم ترين دلها يافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد صلى الله عليه و آله از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد صلى الله عليه و آله آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به  سر محمد صلى الله عليه و آله و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد صلى الله عليه و آله به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئيل گفت: « نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدايى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏ بزرگ است. خدايى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهايى ياد داد كه نمى‏دانست.‏» پيك وحى، رسالت ‏خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد، بيهوش شد، و دچار تب گرديد.

از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏ خردمند ترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در اين وقت ‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، به وي اداى احترام مى‏كردند، و مى‏گفتند: السلام عليك يا حبيب الله!  السلام عليك يا ولى الله!  السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏ تر و گرامى ‏تر گردانيده است.

از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى ‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نيز پيروانت‏ به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب عليه السلام  ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهر حكمت و دانش على بن ابي طالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى ديدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه سلام الله عليها روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.

عنقريب دين تو در نقاط جهان گسترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر، همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

پيامبر پس از شنيدن اين سخنان با خود گفت: " خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسرعم من است؟" ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت ‏برترى خواهد داشت. (13)

در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث ‏شريف و نقل آن  در تفسير سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اين كه نكات جالب و تازه‏اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم‏هايى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بويى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله  و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدايى.‏»

خديجه كه از سال ها پيش هاله‏اى از نور نبوت در سيماي  درخشان همسر محبوب خود  ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده‏ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14)

بدين گونه محمد بن عبدالله  برازنده ‏ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز كوه حرا از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبياء گرديد.

 

نظر ما پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده، اين است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط  پنج آيه آغاز سوره «علق» بر پيغمبر نازل شد.

اين پنج آيه از« اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم يعلم‏» ختم مى‏شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله‏» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است ‏يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده، يا طور ديگر بوده؟ اينها سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بينيم.

ما پس از تحقيقات  زياد به اين نتيجه رسيديم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه « بسم الله الرحمن الرحيم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد.« اقرا باسم ربك‏» نيز به همين معنا است. باء « بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است ‏يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. در حقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پيغمبر در آغاز كار و اولين برخورد با پيك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام  خدا كه جبرئيل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:« بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذي خلق -»؛ نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.

در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياورده‏اند. حديث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق عليه السلام  مى‏فرمايد: « نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد، بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود.!»

حديث دوم در«عيون اخبارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام  روايت مى‏كند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر صلى الله عليه و آله  نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»

حديث ‏سوم در«محاسن برقى‏» ج 1، ص 41 از صفوان جمال روايت مى‏كند كه گفت ‏حضرت صادق عليه السلام فرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اين كه در آغاز آن « بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. (15)

با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى‏گوييم كه پيك وحى الهى، سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏با شش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز« بسم الله‏» بگويد و سرآغاز كار نبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا باسم ربك‏» يعنى نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجدداً گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا باسم ربك الذى خلق.‏» يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين « بسم الله الرحمن الرحيم‏» است، و پيغمبر بار دوم « بسم الله‏» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستور داده است كه هيچ  كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: « بسم الله الرحمن الرحيم.‏»

آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را  برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى‏ خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى  و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبياء صلى الله عليه وآله ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت كند فقط گفتن « بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود! بقيه آيات همان طور كه پيك وحى مي خواند مانند موارد بعدي در دم در سينه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا حفظ  كند. اين بود واقعيت ‏بعثت از زبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.

 

پی نوشت ها:

1- سيره ابن هشام، ج 1، ص 154. سيره ابن هشام كه آن را قديمي ترين تاريخ حيات پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله دانسته‏اند، تلخيص از « سيرَة النبى (ص‏) »، تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقريب‏» رمى به تشيع او نموده است.( ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.)

2- سيره حلبيه، ح 1، ص 381.

3- همان، ج 1، ص 382.

4- همان، ج 1، ص 382.

5- تاريخ  طبرى، ج 3، ص 1149/ سيره ابن هشام، ج 1، ص 155.

6- سيره حلبيه، ج 1، صص 380 – 391.

7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44.

8- در زيارت وارث حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام مى‏خوانيم كه: « گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ  پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.»

9- حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول « صحيح بخارى‏» و تفسير سوره علق جزء سوم آن، و باب ايمان « صحيح مسلم نيشابورى‏» و تفسير سوره علق در «صحيح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

10- كتاب « اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده علي دواني، ص 412.

11- سيره حلبيه‏، جلد ا، ازص33 تا ص42.

12- اين کتاب به يارى خداوند تفصيل بيشتر و تحقيق كامل در آينده توسط آقاي علي دواني منتشر خواهد شد.

13- بحارالانوار،علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد.

14- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36.

15- مفاخراسلام، علي دواني، ج 1، ص 368.

برگرفته از تاريخ اسلام علي دواني

زبان وحی جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:55 قبل از ظهر

زبان وحی
 

 

 

زبان،آسان‏ترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنی در انسان به شمار می‏رود وساده ‏ترين ابزاری است كه آدمی می‏تواند در حيات اجتماعی،معانی متصوره ‏خويش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگى‏اجتماعی است تنها از همين راه است كه سهل و ساده انجام مى‏گيرد. لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از بزرگترين نعمت‏ها ياد كرده است الرحمان. علم‏القرآن.خلق الانسان.علمه البيان (1) ،پروردگاری كه گستره رحمت او موجب گرديد تا قرآن را به انسان بياموزد،بزرگترين نعمتی را كه پس از نعمت آفرينش به او ارزانى‏داشت،نعمت‏بيان بود.

شرايع الهی كه بری انسان‏ها آمده و با آنان سخن گفته،از همين شيوه معمولی ومتعارف بهره جسته است." و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم (2) ،و هيچ پيامبری را نفرستاديم مگر آن كه با زبان مردم خويش سخن گويد،تا[بتواند پيام الهى‏را]بری آنان روشن سازد".از اين رو زبان شريعت همان زبان مردم است و چون روى‏سخن با مردم است،بايد با زبانی قابل فهم ارائه گردد.

قرآن در ميان قوم عرب نازل گرديد و با زبان عربی رسا و آشكار بر آنان عرضه‏شده است." انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (3) ،ما، قرآن را به زبان عربی فرستاديم تابتوانيد[خطاب به عرب]آن را درك كنيد".

" انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (4) ،ماآن را قرآنی عربی قرار داديم تا بتوانيد[پيام]آن را دريافت داريد".به علاوه خداوندزبان قرآن را زبان عربی آشكار معرفی كرده است: و هذا لسان عربي مبين (5) «مبين‏»به‏معنی آشكار است.

" نزل به الروح الامين.علی قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي‏مبين (6) ،روح الامين[ جبرئيل]آن را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانى‏ها]ازهشدار دهندگان باشی[و آن را]با زبان عربی آشكار[آورد]". "و لقد يسرنا القرآن للذكرفهل من مدكر» (7) ،و قرآن را بری پند آموزی سهل و آسان كرده‏ايم،پس آيا پند گيرنده‏اى‏هست؟".

" فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون (8) ،در حقيقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانيديم،اميد كه پند گيرند". "قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون (9) ، قرآنى‏عربی بى‏هيچ پيچيدگی[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پويند".

لذا بايد گفت:زبان وحی-يا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (10) كه موردخطاب قرار گرفته‏اند كه سهل و آسان و بدون پيچيدگی در بيان بر آنان عرضه شده.

البته هر يك بر وفق استعداد خود از آن بهره‏مند مى‏شوند. «انزل من السماء ماء فسالت‏او دية‏بقدرها» (11) ،از آسمان،باران[رحمت]را فرو فرستاد و بستر رودها هر يك،به‏اندازه گنجايش خود روان شدند».خداوند اين آيه را به عنوان‏«مثل‏»آورده است.

باران رحمت كنايه از قرآن و شريعت،و بستر رودها كنايه از استعدادهی متفاوت انسان‏ها است تا هر يك بر حسب ظرفيت و اندازه پذيرايی خود از آن بهره گيرد.لذادر پايان مى‏گويد: «كذلك يضرب الله الامثال،اين گونه است كه خداوند مثل‏هامى‏آورد»،يعنی با ضرب المثل(مثل زدن)واقعيت‏حال را روشن مى‏سازد،زيراگفته‏اند«المثال يوضح المقال،مثال آوردن گفتار را روشن مى‏سازد».

آری قرآن،ظاهری دارد و باطنی (12) ،كه ظاهر آن بری همه آشكار است ولی عمق‏باطن آن به انديشه و تدبر بيشتری نياز دارد.در جی جی قرآن دستور تعمق و تدبردر آيات آن داده شده افلا يتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها (13) ،آيا در قرآن‏نمى‏انديشند، يا[مگر]بر دل‏هی شان قفل‏هايی نهاده شده است؟!».هم چنين ‏محكمی دارد و متشابهی (14) .محكم آن دلالتی رسا و متشابه آن پيچيده است و دانش ‏و بينش بيشتری لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولی با اين وصف هرگز راه‏رسيدن به حقايق نهفته و آشكار قرآن بر كسی بسته نيست و به ابزار فهم و وسايل‏ رهيابی كه در اختيار دارد بستگی دارد. اين كه در حديث آمده:«العبارة للعوام‏و الاشارة للخواص‏» (15) به همين حقيقت اشارت دارد،يعنی مفهوم ظاهری آن براى‏همگان است كه نگرشی سطحی دارند. ولی عمق باطنی آن بری اهل تخصص‏است كه با ابزار دانش و بينش،و انديشيدن در نكته‏ها و ظرافت‏هی قرآن،حقايق آن را به دست مى‏آورند.

آن چه گفته شد،بر وفق مقتضی حكمت الهی است تا سخنی را كه بری مردم‏گفته،بر ايشان قابل فهم باشد.به علاوه صفحه بلند تاريخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پيام الهی را كه بر دست پيامبرانشان بر آنان عرضه مى‏شده فهميده‏اند،وهيچ‏گاه در تاريخ ثبت نشده كه پيروان پيامبری گفته باشند:زبان پيامی كه آورده‏اى‏بری ما مفهوم نيست!

ولی اخيراً شبهه‏ی مطرح شده كه زبان وحی قابل فهم نيست،جز مفهوم ظاهری آن(در حد ترجمه)كه راه رسيدن به حقيقت آن بری بشريت‏بسته و درك آن ميسور نمى‏باشد.

مى‏گويند:وحی چون پيام الهی و سخن از ماوری جهان طبيعت است،نمى‏تواند نمايانگر مفهوم حقيقی آن باشد.زيرا واژه‏هی به كار رفته در لسان‏شريعت،بری مفاهيمی وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخيت(همگونی)دارد و با آن چه در پس پرده غيب وجود دارد سنخيتی ندارد و اين‏ناهم گونی ميان اين دو گونه مفاهيم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحى‏را از كار مى‏اندازد.مى‏گويند:پر پيدا است كه كار برد اين گونه واژه‏ها بر پايه استعاره وتشبيه امور نامحسوس به اشيا محسوس نهاده شده است و هرگز نمى‏تواند لفظ مستعار نمايانگر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخی زبان وحی را زبان رمز دانسته اند كه‏كشف آن بری هر كس ميسور نيست.برخی فراتر رفته زبان وحی را تمثيلی و تخيلى‏محض گرفته‏اند كه اصلاً از واقعيتی حكايت ندارد،جز ترسيم مجرد ذهنی همانندكتاب‏«كليله و دمنه‏»كه مطالب اخلاقی و تربيتی را در قالب تصوير ذهنی درآورده است.در نتيجه نمى‏توان از ظاهر تعابير كتب آسمانی،به حقيقتی ثابت پى‏برد،و با اين شيوه خواسته‏اند تا برخی ناهنجارى‏ها(خلاف واقعيت‏ها كه احياناً دراين كتب به چشم مى‏خورد)توجيه كنند و برخی اشكالات وارد بر كتب عهدين را مرتفع سازند.دنباله روها گمان برده‏اند كه مى‏توان همين شيوه را درباره قرآن نيزبه كار برد!در جی خود (16) مشروحا در اين باره سخن خواهيم گفت.در اين جا بحث‏مختصری مى‏آوريم:

زبان وحی به ويژه قرآن كريم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه مى‏توان‏آن را اجمالاً به چهار بخش تقسيم كرد:

1- احكام و تكاليف:كه مرتبط به رفتار انسان‏ها و تنظيم حيات اجتماعی است.

قرآن در اين بخش كاملاً صريح و رسا سخن گفته است،زيرا دستورالعمل‏هايی است كه‏بايد انسان‏ها(مخاطبين اصلی كلام) به خوبی درك كنند تا بتوانند به درستی انجام‏دهند،مانند: يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون (17) هر كه زبان عربی بداند،به خوبی مى‏فهمد كه روی سخن در اين آيه،با همه مردم است تا تنها خدايی را پرستش كنند كه آفريدگار جهانيان است،چه حال و چه‏گذشتگان.باشد تا حالت تقوی(پروا)در آنان پديد آيد.زيرا هر كه خدا را پروا داشته‏باشد،در زندگی پروا دارد و به درستی رفتار مى‏كند.

فهم محتوايی اين قبيل آيات،همانند آيه «احل الله البيع و حرم الربا» (18) و غيره،بری عرب زبانان و عربی دانان كاملاً سهل و ساده است و هرگز با دشواری مواجه‏نمى‏شوند،مگر بری شناخت كم و كيف انجام اين گونه دستورات كه با مراجعه به‏توضيحاتی كه در سنت آمده است روشن مى‏گردد.

2- امثال و حكم: كه به منظور پند و اندرز و بيدار شدن ضمير انسان‏ها در قرآن‏آمده است.اين بر دو گونه است:گاه از واقعيت‏هی حيات بهره گرفته و به انسان‏هاهشدار مى‏دهد تا از گذشته عبرت بگيرند. زيبايى‏ها و زشتى‏هی گذشته تاريخ‏انسان را،در جلوی چشم وی قرار مى‏دهد تا از آن پند گيرد. خوبى‏ها را دنبال كند واز بدى‏ها دوری جويد و گذشته ناگوار خود را تكرار ننمايد.سر گذشت ‏بنى‏اسرائيل ‏و اقوام مشابه كه در قرآن بسيار از آن ياد شده و نكوهش گرديده به همين منظوراست.واقعيت‏هايی است كه جوامع بشری بايد از آن پند گيرند و دگر بار گذشته‏خود را تكرار ننمايند.

درباره اهل كتاب كه گذشته رسوی خود را تكرار مى‏كردند،مى‏فرمايد: «يسالك‏اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء،فقد سالوا موسی اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله‏جهرة‏» (19) ،اهل كتاب از تو مى‏خواهند تا نوشته‏ی از آسمان بر آنان فرود آوری،البته ازموسی درخواستی بزرگ‏تر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنمی!».

درباره اعراب مشرك مى‏گويد: «و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية،كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم‏» (20) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن نمى‏گويد؟يا بری ما نشانه‏ی نمى‏آيد؟كسانی كه پيش از اينان بودند[نيز]مانند همين گفته[بی جا]ايشان را مى‏گفتند،[زيرا]دل‏ها[و انديشه‏ها]شان به هم‏مى‏ماند».

درباره ويرانه‏هی باقی مانده از قوم لوط كه در معرض ديد مشركان بوده هشدارمى‏دهد: «وانكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون (21) ،صبحگاهان و شامگاهان‏بر[آثار ويران شده]آنان مى‏گذريد،آيا[عبرت نمى‏گيريد و]نمى‏انديشيد؟!».

و درباره مقايسه مشركان با آل فرعون كه گم راهی را بری خويش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد. كداب آل فرعون و الذين من‏قبلهم كفروا بآيات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوي شديد العقاب. ذلك بان الله لم يك‏مغيرا نعمة انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم. كداب آل فرعون‏و الذين من قبلهم كذبوا بآيات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم‏» (22) ،اين[اشاره به كيفر الهی]دست آوردهی پيشين شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستمكار نيست.

همانند رفتار پيروان فرعون و پيشينيان آنان،به آيات خدا كفر ورزيدند،پس خدا به[سزی]گناهانشان گرفتارشان كرد.خدا نيرومند و سخت كيفر است.اين[كيفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتی را كه بر قومی ارزانی داشته تغيير نمى‏دهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند تغيير دهند[يعنی تغيير حالت و تغيير جهت دهند]و خدا شنوی دانا است. [رفتاری]چون رفتار فرعونيان و پيشينيان آنان كه آيات ‏پروردگارشان را تكذيب كردند،پس ما آنان را به[سزی]گناهانشان هلاك كرديم‏».

گونه ديگر«ضرب المثل،مثل زدن‏»است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتی خاص كه گوينده،آن را به تصوير مى‏كشد و پيام خود را در قالب آن بيان‏مى‏دارد.قرآن در توانايی ترسيم هنری و گويا نمودن ضرب المثل‏ها تا سر حد اعجازپيش رفته است. ضرب المثل،گرچه جنبه تخيلی دارد،ولی خود يك نوع پيام‏رسانی است كه در قالب هنر،اين رسالت را ايفا مى‏كند.در واقع ابزاری است كه پيام‏رسان از آن استفاده مى‏كند. قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و درترسيم حالات اشخاص يا گروه‏ها با بهترين وجهی هنر تصوير را به كار برده است (23) .

قرآن در آيه‏هی 16 تا 20 سوره بقره،به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است.دو حالت درونی و برونی نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كيفيتی شيوا و رسا ترسيم شده است.

در سوره ابراهيم،بيهوده بودن كارهی كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمى‏بخشيده؛ مثل الذين كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرون‏مما كسبوا علی شي‏ء ذلك هو الضلال البعيد (24) ،مثل كسانی كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهايشان به خاكستری مى‏ماند كه بادی تند در روزی طوفانی بر آن بوزد.ازآن چه به دست آورده‏اند هيچ[بهره‏ی] نمى‏توانند برد.اين است همان گمراهی دورو دراز».جالب آن كه از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كه‏حالت فنايی آتش سوخته را مى‏رساند!در سوره بقره،كمك رسانی به بينوايان را كه‏توام با منت گذاری و آزردن خاطر آنان انجام گيرد،به بخشش‏هی رياكارانه(خود نمايی)تشبيه نموده،آن گاه در قالب هنری ترسيم،بيهوده بودن آن را تجسم‏بخشيده است: «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون على‏شي‏ء مما كسبوا و الله لا يهدي القوم الكافرين‏» (25) ،پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايى‏است كه بر روی آن،غبار خاكی[نشسته]است،و رگباری به آن رسيده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جی گذارده است. آنان[ رياكاران]نيز از آن چه به دست‏آورده‏اند بهره‏ی نمى‏برند،و خداوند،كافران را هدايت نمى‏كند».

اين گونه ضرب المثل‏هی ترسيمی در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس في‏هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون (26) .در جی ديگر مى‏گويد: و لقد صرفنا للناس في‏هذا القرآن من كل مثل (27) ،يعنی مثل‏هی گوناگونی آورده‏ايم،باشد تا ضمير خفته‏انسان‏ها را بيدار سازيم.

اين دو بخش از آيات قرآنی(بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ)كاملاً بری مردم آن روز-كه مخاطبين قرآن بودند-و نيز بری همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه" بلسان عربي مبين (28) ،به زبان عربی رسا و آشكار"بری هميشه جريان دارد.

اين دو بخش از گفتار قرآن،اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مى‏گيرد و هيچ گونه ابهام‏و دشواری در فهم آن بری هيچ كس وجود ندارد.تنها آشنايی با لغت عرب ياترجمه قرآن به زبان خواننده،بری بهره‏مند شدن از آن،كافی است.

مى‏ماند دو بخش ديگر(بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف)كه بيش‏تراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است. ولی شيوه‏هی به كار رفته همان‏شيوه‏هی متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهری آشكار و باطنى‏ژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفيت‏خود از آن بهره‏مند مى‏گردد.در زيرنمونه‏هايی از آن را مى‏آوريم:

3- سخن از سری غيب: قرآن و هر كتاب آسمانی چون از جهان غيب پيام‏آورده‏اند،ناگزير از آن جهان شمه‏ی بازگو كرده‏اند.البته اين واژه‏ها و الفاظی كه براى‏توصيف جهان غيب به كار رفته،بری مفاهيمی وضع شده‏اند كه متناسب با عالم‏حس و شهود است و نمى‏توانند كاملا بازگو كننده مفاهيمی باشند كه در سراى‏غيب جريان دارد.به علاوه ،ابزار درك ساكنين اين جهان،چه ظاهری (حواس پنجگانه) و چه باطنی(عقل و انديشه)بری درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمی از سنخ ديگر ناتوانند.از اين رو است كه درگزاره‏هی كتب آسمانی درباره مفاهيم غيبی،از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونه‏ی تقريبی و از باب تشبيه نامحسوس به محسوس‏گزارش كنند.اين شيوه متعارفی است كه در اين گونه تشبيه‏ها،به تقريب بسنده‏مى‏شود و بيان يا درك تحقيقی-با اين وصف-امكان پذير نيست.

به‏«اجنحه (30) ،بالها»تعبير شده است،زيرا بال وسيله پرواز است و كار برد آن درنيروهايی كه امكانات كار را فراهم مى‏كنند،متعارف مى‏باشد.بال و بازو هر دو دراين مفهوم كار برد دارند و مفهوم حقيقی هيچ يك مقصود نيست.

هم چنين است موقعی كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعله‏هی آتش‏دوزخ سخن به ميان مى‏آيد.نمى‏توان عيناً همين مفاهيمی را كه در اين سرا جريان‏دارد داشته باشد،بلكه متناسب با سری ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن بری ماآشكار نيست، اين از كوتاهی فهم ما است،نه از قصور بيان قرآن.البته در اين باره‏سخن بيشتری بايد گفت تا برخی سوء تفاهم‏ها مرتفع گردد كه با توفيق الهی در جی خود مى‏آوريم (31) .

4- معارف و اصول شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلى‏مطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحى‏نبود،معلوم نبود كه بينش بشری بدان راه مى‏يافت و شايد بری هميشه چنين باشد.

كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال،كه همگی توقيفی است و عقل با كمك وحی بدان راه يافته ممکن نيست ،به طوری كه تا 99 اسم بری پروردگار شناخته شده است (32) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: «هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمان‏الرحيم.هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما يشركون.هو الله الخالق البارى‏ء المصور له الاسماء الحسنی،يسبح له‏ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم‏» (33) ،او خداوندی است كه جز او خدايى‏نيست.به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مى‏باشد. رحمت او شامل ،و عنايت‏خاص او كامل است...او فرمان روا و صاحب اختياری است كه درگاه او تا سر حد قداست پاكيزه است. سلامت و امنيت را بر جهانيان بر افراشته است.عزت و قدرت‏و جبروت و كبريايی او بر جهان سايه افكنده است.از آن چه مشركان مى‏پندارند به‏دور است.او است‏خدی آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات. تمامی نشانه‏هی نيكی و نيك خواهی در او فراهم است.آن چه در آسمان‏ها و زمين‏است[جمله]تسبيح او مى‏گويند[او را ستايش مى‏كنند]او[بر هر چه اراده كند]پيروز و حكمت انديش است‏».

راز آفرينش را در آفرينش انسان مى‏توان يافت. انسان آفريده‏ی است‏خدا گونه‏كه مظهر تام صفات جمال و جلال الهی است "اني جاعل في الارض خليفة (34)" .و دايع‏الهی بدو سپرده شده است:" انا عرضنا الامانة علی السماوات و الارض و الجبال فابين‏ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان "(35) .انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خودرا بدو بسپاريم.لذا تعليم‏«اسماء»(پی بردن به حقايق هستی)بدو اختصاص يافت و" علم آدم الاسماء كلها "(36) ،و خداوند او را گرامی داشت و "لقد كرمنا بني آدم" (37) .و چون‏او را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد" فاذا سويته و نفخت فيه من‏روحي فقعوا له ساجدين "(38) .بدين سبب تمامی نيروهی جهان هستی،چه در بالا و چه‏در پايين،در اختيار كامل او قرار گرفت و" سخر لكم ما في السماوات و ما في الارض‏جميعا منه "(39) .از اين رو تمامی اشيا بری انسان آفريده شده است‏يعنی در انسان‏نيرويی آفريده شده تا تمامی نيروها را در اختيار گيرد تا وجود خويش را تجلی گاه‏حضرت حق قرار دهد،و تمامی صفات جمال و جلال كبريايی حق در وجود اوجلوه‏گر شود.«خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي،همه چيز را بری تو-خطاب به انسان كامل-آفريديم،و تو را بری خود» (40) ،زيرا آفريده‏ی كه بتواند چنان‏جلوه گاه حضرت حق قرار گيرد،جز انسان اين شايستگی را نداشت،لذا درآفرينش او به خود تبريك گفت: «فتبارك الله احسن الخالقين‏» (41) .

انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جی ديگر چنين توصيفی از انسان‏ارائه نشده است،و مسير حركت انسان در بستر تاريخ،خود نشانگر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده.

 

پی نوشت ها:

1- الرحمان 55:4-1.

2- ابراهيم 14:4.

3- يوسف 12:2.

4- زخرف 43:3.

5- نحل 16:103.

6- شعراء 26:195-193.

7- قمر 54:17 و 22 و 32 و 40.

8- دخان 44:58.

9- زمر 39:28.

10- يعنی.زبان متعارف كه بری همگان قابل فهم باشد،با اين تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق درك‏مطالب مؤثر است.

11- رعد 13:17.

12- پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله:فرموده: «للقرآن ظهر و بطن‏».(تفسير عياشی،ج 1،ص 11).

13- محمد 47:24.

14- «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات و اخر متشابهات‏» (آل عمران 3:7).

15- بحار الانوار،چاپ بيروت،ج 75،ص 278.

16- التمهيد،ج 7.

17- بقره 2:21.

18- بقره 2:275.

19- نساء 4:153.

20- بقره 2:118.

21- صافات 37:138-137.

22- انفال 8:54-51.

23- ر.ك:سيد قطب،التصوير الفنی في القرآن.

24- ابراهيم 14:18.

25- بقره 2:264.

26- زمر 39:27.

27- اسراء 17:89.

28- شعراء 26:195.

29- «فالمدبرات امرا» (نازعات 79:5)،يعنی نيروهی عاقل و فعال كه تدبير جهان هستی با دست آنان انجام مى‏گيرد.

30- «جاعل الملائكة اولي اجنحة مثنی و ثلاث و رباع‏» (فاطر 35:1).

31- ج 7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است.علامه به اين جهت در مقدمه تفسير الميزان(ج 1،ص 9-6) اشارتی دارد.

32- صدوق در كتاب توحيد(ص 220-194)اسماء حسنی الهی را مشروحا بيان داشته است:هم چنين رجوع شود به فيض كاشانی، علم اليقين،ج 1،ص 150-97.سبزواری،شرح الاسماء الحسنی،مصباح كفعمی. ص 347-312 ابن فهد حلی،خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312-298،شرح اسماء حسنی فخر رازی ص 353-152.

33- حشر 59:24-22. 34- بقره 2:30.

35- احزاب 33:72.

36- بقره 2:31.

37- اسراء 17:70.

38- حجر 15:29.

39- جاثيه 45:13.

40- فيض كاشانی،علم اليقين،ج 1،ص 381،به نقل از مشارق انوار اليقين،ص 67.

41- مؤمنون 23:14.

پیامبر رحمت جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:53 قبل از ظهر

پيامبر رحمت

 

موقعيت زنان در شبه جزيره

خرافات در عقايد عرب جاهلي

 علم و دانش در حجاز

شکفتن آفتاب مهر

آغاز رسالت

خدا به وجود محمد(ص) مي بالد

خدا به او قسم ياد مي کند

خصلت هاي پيامبر(ص) در قرآن

 

شبه جزيره عربستان جداي از اينکه داراي انسجام واقتدار حکومتي نبود، انواع جرم ها، جنايت ها، خرافات و ... در آن موج مي زد.هرچند که بيان مفصل موقعيت اجتماعي، سياسي، اخلاقي و اقتصادي به درازا مي کشد واين مطلب چيزي است که کتب معتبر تاريخي و اشياء کشف شده باستاني برآن صحه مي گذارد، اما در اينجا جمله اي از امام علي(ع) در وصف مردمان آن روزگار را مي آوريم که ازهر متني گوياتر است:

" خداوند محمد(ص) را براي هشدار به جهانيان فرستاد در حاليکه امين قرآن است. و شما مردم عرب بدترين دين را در بدترين سرزمين ها داشتيد، در سرزميني که سنگلاخ و غرق در مارهاي زهرآلود بود زندگي مي کرديد، آب کثيف مي نوشيديد، غذاي خشک و خشن مي خورديد، خون يکديگر را مي ريختيد، به خويشاوندانتان اعتنا نمي کرديد، بت ها در ميان شما نصب شده و گناهان شما را محاصره کرده بود."(1)

 

موقعيت زنان در شبه جزيره:

زنان از جايگاه بسيار پستي برخوردار بودند. آنان فرقي با يک کالاي مصرفي نداشتند . دخترانشان را" زنده به گور" مي کردند. حال يا از روي فقر و نداري يا به خاطر ظلم و ستم و تجاوزهايي که صورت مي گرفت.

شخصي به نام " قيس بن عاصم" از زنده به گورکردن هشت دختر خود ناراحت نيست و تنها از زنده به گور کردن دختر نهم قدري ناراحت مي شود و در محضر پيامبر (ص) عرض مي کند:

براي سفري از خانه خارج شدم.ايام وضع حمل همسرم بود. سفرم قدري طول کشيد. وقتي برگشتم، همسرم گفت: بچه سقط شده است. سالها گذشت. يک روز دختر جوان و زيبائي به خانه ما آمد. سراغ مادرش را مي گرفت. همسرم گفت: من به تو دروغ گفتم. بچه ما سقط نشده بود و اين دختر، بچه ماست. آن مرد مي گويد: من چيزي نگفتم و همسرم خيال کرد من راضي هستم . يک روز از نبودن همسرم، استفاده کردم. دست دخترم را گرفتم و او را به بيابان بردم. گودالي کندم. دختر مي گفت: بابا اين گودال براي چيست؟ من جواب ندادم. گودال آماده شد. او را در آن انداختم. در حاليکه دخترم گريه مي کرد و مي گفت: مي خواهي مرا اينجا بگذاري و خودت برگردي؟ من به روي او خاک مي ريختم تا اينکه زير خروارها خاک جاي گرفت...

پيامبر(ص) حرفهاي مرا را مي شنيد و فرمود:" اين کار قساوت قلب است. کسي که ترحم نکند روز قيامت به او ترحم نمي شود."(2)

 

 

خرافات در عقايد عرب جاهلي :

در زندگي عرب جاهلي به دليل باديه نشيني و دوري از تمدن و فرهنگ شهرنشيني و زندگي اجتماعي، خرافات بسياري راه يافته بود:

الف: آتش افروزي براي آمدن باران...

ب: اگر گاو ماده آب نمي خورد گاو نر را مي زدند.

ج: شتري را در کنار قبري حبس مي کردند تا صاحب قبر هنگام قيامت پياده محشور نشود.

د: اگر در بيابان گم مي شدند پيراهن خود را وارونه مي پوشيدند.

ه:  به هنگام مسافرت نخي را به درختي مي بستند. اگر به هنگام مراجعت آنرا مي يافتند، مي گفتند که همسر آنها در غيابشان خيانت نکرده، اما اگر گم مي شد و ... آن را حمل بر خيانت همسر خود مي کردند و...

 

علم و دانش در حجاز :

حجاز در آن روزگار بيشتر از 17 نفر که سواد خواندن و نوشتن داشته باشند نديده بود و ساير مردم از داشتن دانش و سواد بي بهره بودند.

 

شکفتن آفتاب مهر:

در چنين شرايطي و در سال حمله " ابرهه" به خانه کعبه، اشرف مخلوقات الهي براي پايان دادن به اين وضعيت ننگين، ديده به جهان گشود. دوران کودکي را بدون مهر پدري تا شش سالگي در دامان پر مهر مادر گذراند. اما تقدير بر آن بود که او چون پولادي، آب ديده شود و از کودکي، صبر و رنج را توأما بر دوش کشد. از همان کودکي با هر گونه خرافه و جهل مبارزه کرد و در جواني مورد اعتماد مردم و يار و ياور ستمديدگان گرديد.

تحمل جو ناهنجار اجتماعي برايش ناگوار بود. براي گريز از اين فضا چه شغلي بهتر از" شباني". خود در اين باره مي فرمايد: خداوند هيچ رسولي را مبعوث نکرد، مگر اين که به چوپاني مشغول شده باشد، تا بدينوسيله با صبر و شکيبايي بتواند مردم را تربيت کند. (3) دراين زمينه نکته جالب ديگري گفته شده و آن اين که: اين شرايط باعث شد تا پيامبر(ص) از شهر خارج شود و به دوراز هياهوي جاهلان در نشانه هاي صنع حضرت حق تامل کند و به قدرت لايزال او بيشتر پي ببرد.

 

آغاز رسالت

در يکي از روزها که درغار کوچک حرا مشغول خودسازي و راز و نياز با خالق متعال بود، صداي خجسته و با صلابتي را مي شنود که امر به خواندن مي کند . پس از سه بار پيامبر نيز با او زمزمه مي کند. " بخوان، بخوان به نام پروردگاري که ترا خلق کرد، پروردگاري که انسان را از خون بسته اي به وجود آورد.، بخوان که خداي تو کريم است، خدايي که به وسيله قلم ياد مي دهد و به انسان آنچه را که نمي داند مي آموزد"( سوره علق)

آري چه شروع زيبا و کاملي . اين آيات از خواندن، خلقت، کيفيت خلقت، شکر و سپاس، علم و دانش و... سخن گفته است، گويي خواندن مترتب بر فهم و درک آدمي از خلقت است.

و گويي باور خلقت اگر با علم و دانش عجين شود، انسان را به اوج آگاهي مي رساند...

 

اولين دعوت :

اولين ماموريت پيامبر(ص) در خصوص دعوت رسمي به دين حنيف ، نسبت به خويشاوندان او رقم خورده است. که اين امر از دو جهت داراي اهميت است:

الف: دعوت اقوام مي تواند در شروع کار پشتوانه خوبي باشد. و اگر آنها دعوت پيامبر(ص) را لبيک مي گفتند، شايد کفار مکه جرأت آن همه جسارت را به خود نمي دادند...

ب: خانواده و اقوام اولين زير ساختاري است که بايد اصلاح شود تا جامعه روند اصلاحي خود را زودتر طي کند...

 

اهداف رسالت:

با کنکاش در آيات قرآن هدف ارسال رسولان به خوبي مشخص مي شود و آن دستيابي مردم به فهم و درک اجتماعي براي اقامه عدل و قسط است. از اين رو برخي از آن اهداف عبارتند از:" از بين بردن شرک (4)، احسان به والدين (5) ، ممانعت از فرزندکشي (6)، اجتناب از همه زشتي ها(7)، ممانعت از آدمي کشي (8)،عدم خيانت به مال يتيم (9)، جايز نشمردن کم فروشي (10)،  تکليف برانسانها به قدر توانائي (11)، صدق و راستي و دوري از دروغ (12)، وفا به عهد الهي (13) و...

 

خدا به وجود محمد(ص) مي بالد

خداوند تبارک و تعالي در فرازهاي بسياري از قرآن با بياني محبت آميز از رسول بزرگوار خود ياد مي کند. در جايي با کلمه"عبده" او را از شرعداوت دشمنان کفايت مي کند.(14) نزول قرآن را برعبد خود مي داند (15) ،عبدش را به معراج مي برد، (16) محمد  فقط رسول خداست(17) من ترا نفرستادم مگر آن که رحمتي براي دو عالم باشي .(18) رسول بزرگوار...و....(19)

و در نهايت خداوند مي فرمايد:" خدا و ملائکه خدا بر محمد(ص) درود مي فرستند. اي کساني که ايمان آورده ايد، سلام و درود بسيار براو بفرستيد."( احزاب /56)

پيامبر(ص) خود در اين باره فرموده است:" هر که بر من درود فرستد و بر آل من درود نفرستد، درود به خودش بر مي گردد(20) (يعني مورد قبول نيست) .

 

 خدا به او قسم ياد مي کند

در چند جاي قرآن، خداوند به او قسم ياد مي کند. مي فرمايد:" به جان تو اکثر مردم غرق در شهوت و گمراهي اند"( حجر آيه 72) " اي پيامبر(ص) به قرآن حکيم سوگند که تو از فرستادگان من هستي"( يس 1 تا 4)  اگر او از کفرش دست برندارد ( به سبب اينکه ترا آزار داده) از او انتقام خواهم کشيد" (علق آيه 15)

 

خصلت هاي پيامبر(ص) در قرآن:

قرآن خصوصيات مختلفي را براي رسول عظيم الشأن ذکر مي کند که پاره اي از آنها در ذيل مي آيد.

الف) عفو ب) روي گرداني از جاهلان:" عفو و بخشش داشته باش و با مردم به نيکوئي رفتار کن و از مردم نادان دوري گزين"( اعراف/ 199)

ج: مقام اطاعت(عبوديت):" اي پيامبر(ص) بگو: من نمي گويم که خزائن الهي نزد من است، و نمي گويم غيب مي دانم و نمي گويم فرشته هستم، من از چيزي که به من وحي شده است پيروي مي کنم..."( انعام/50)

دراين آيه مقام اطاعت و بندگي از هر امر ديگري برتر شمرده شده است و از اين رو است که در نماز، اول به " عبوديت" پيامبر(ص) و بعد به " رسالت" او شهادت مي دهيم...

د) خوشخويي، ه) مشورت، و) تصميم، ز) توکل: خداوند مي فرمايد: " از ناحيه رحمت خداست که تو با مردم نرم خو هستي. اگر خشن و سخت دل بودي، مردم از گرد تو پراکنده مي شدند، براي آنها طلب بخشش کن. براي آنها استغفار و در امورات با آنها مشورت کن و آن هنگام که تصميم لازم را اتخاذ کردي( براي انجام آن) بر خدا توکل کن"( آل عمران /159)

در اين آيه چهار خصلت پيامبر(ص) بيان شده است که داشتن آنها براي بهره معنوي( از امام جماعت گرفته تا مرجع تقليد و...) لازم است و بدون آنها داراي نفوذ معنوي نمي شوند...

ح): رحمت: بعضي پيامبر(ص) را مورد آزار قرار مي دادند و پشت سر پيامبر( ص) مي گفتند:" او گوش است" کنايه از اين که هرچه بگوئيم قبول مي کند. قرآن جواب آنها را مي دهد و اضافه مي کند:" اين که پيامبر(ص) حرف هايتان ( در امور فردي و پيش پا افتاده) را جدي نمي گيرد از جهت رحمت اوست به مومنين.( توبه /61)

ط) صبر: خداوند رسولش را به صبر دعوت مي کند. چيزي که همه رسولان اولوالعزم از آن بهره مند بودند. زيرا بسياري از ندامت ها به خاطر تعجيل درتصميم گيري و شتاب در عمل کردن است.( احقاف 35)

آري او اسوه اي است حسنه که قلمها و زبانها ازتوصيف آن عاجزند.او جامع اضداد است. هم رحم و شفقت در درياي بيکرانش موج مي زند و هم خشم و قهر در وجود نازنينش مواج است. او رسول خداست و نسبت به کفار و هر آنچه بوي شرک و نفاق مي دهد سخت گير و خشن است. و نسبت به مومنين مهربان و رحم دل است.

 

پي نوشت ها:

1- نهج البلاغه- خ 26.

2- فرازهايي از تاريخ اسلام ص18.

3- سفينة البحار مادة " نبي".

4 تا 13- انعام 151 و 152.

14- زمر/36.

15- فرقان/1.

16- اسراء/1.

17- آل عمران/144.

18- انبياء/7-1.

19- الحاقه/40.

20- آثار الصادقين،ج 4، ص475.

چراغ ایزد افروز جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:52 قبل از ظهر

چراغ ايزد افروز

کلام نخست

رسول اکرم (ص) ، پيامبر درس نخوانده  يا نابغه

رسول اکرم (ص) و ديگر اديان وآيين ها  

کلام آخر

 

کلام نخست:

کوه حرا در اطراف مکه که هر ساله در ماه رمضان بر پاک ترين مرد زمانه آغوش مي گشايد ، دراين سال شاهد وقوع پديده اي شگفت است ، ديوارها ، قطعه قطعه ي سنگ ها ، در نواي مناجات اين مرد نرم شده اند ، در برابر روح پرستنده و بي آلايش او سر فرودآورده اند که ناگاه نوايي بس پرمهابت لرزه بر پيکره ي کوه مي افکند ، ندايي که آن مرد را به نام مي خواند و بشارت مي دهد که از سوي خالق جهان به شرف نبوت شرافت يافته ، تا انسان هاي سرگشته در تاريکي هاي جهل را به روشنايي و نور راهبر شود . و اين آغازي است بر رنج هاي بي شمار مردي که تا آن زمان محمد امين بود و پس از آن شب محمد رسول الله خاتم النبيين(ص) شد . رنج هايي که تنها شانه هاي استوار و ايمان نستوه او توان تحمل آن را داشت ، مردي که در تمام کائنات يگانه بود و براين يگانگي ، محبوب پروردگار عالميان شد .

قريشيان ، تا آن زمان محمد را امين مکه مي دانستند و در حل اختلافات او را حکم مي کردند ،اما پس از آگاهي بر رسالتش ، به يکباره چون تمام دنياي خود را در برابر پيام رهايي بخش او در خطر ديدند با تمام قوا و با هر آنچه در توان داشتند عليه وي به پاخاستند ، ولي چه بيهوده تلاشي ، که آن کس را که خداوند عزيز گرداند اگر تمامي جهانيان گردآيند نخواهند توانست اندکي از عزت وي بکاهند ، و مشرکان بر اسرار و قدرت خداوند بس ناآگاه بودند و گذشت زمان اين سرخداوندي را بر آنان آشکار ساخت . ولي اينک با گذشت بيش از 1400 سال از بعثت آن بزرگمرد تاريخ بشريت و آخرين حلقه اتصال آسمان و زمين ، هنوز نواي تشکيک از سوي نه مشرکان که دينداران ديگر اديان که بر دينداري خويش داعيه بسيار دارند شنيده و خوانده مي شود ؛ و عجيب آنکه پيروان هر دين و آييني ، قرآن و پيام رسول اکرم را نسخه برداري از کتاب آسماني و دين و آيين خود مي پندارند ، اينان ديدگان حقيقت بين خود را براين مسئله مي بندند که استواري دين اسلام ، حق جويي و تازگي آن براي نومسلمانان حتي در دنياي پيشرفته غرب ، خود مي تواند حجتي بر اصالت پيام رسول اکرم باشد .

اين نوشتار فرصتي است براي پاسخگويي به آن دسته ازمشرکان نويني که شرک خود را در پس اديان گوناگون پنهان ساخته و بر آخرين حجت حق ، رسول اکرم محمد مصطفي (ص) اشکال مي گيرند و او را نابغه و يا شاعري چيره دست مي خوانند نه پيامبري که از جانب خداوند بر هدايت خلق مبعوث شده است ؛ و اين نيست مگر عناد ديرپاي معاندان که بر سعي باطل خود باور دارند ولي خُـبث طينتشان ، آنان را بر طريقي چنين گمراه نگاه داشته است . " نويسندگان غربي که همه پديده ها را با اصول مادي مورد مطالعه قرارمي دهند ... مي کوشند که نبوت پيامبران و زير بناي اين موهبت الهي را که وحي باشد با اصول ماديگري توجيه وتفسير نمايند و آنچه را که پيامبران از شنيدن وحي و رويت فرشته مدعي هستند همه را مولود تخيل و تجلي شخصيت دوم پيامبران معرفي کرده و فداکاري و تلاش هاي توانفرساي آنان را نتيجه يک عمر فرورفتگي در خويش و فکر وانديشه پيرامون نجات قوم خويش مي دانند . " (1) در اين ميان تني چند از مستشرقان و سرسلسله آنان يک يهودي آلماني ، در صدد هستند با تشکيک در رسالت نبي مکرم اسلام ، اعتبار قرآن را به عنوان تنها سخن الهي که دچار تحريف نشده است زير سوال برند . بنياد تمام تفاسير غيرالهي اين مستشرقان از بعثت پيامبر اسلام و محوري ترين سخن ايشان اين است که :

محمد نابغه و ابرمردي است که با مطالعه درمتون يهوديان و مسيحيان و اقتباس از آنان توانسته بنياد انديشه و تفکر خود را پي ريزي کند . اين مدعيان براي اثبات نظر خويش بر چند مورد تاکيد فراوان دارند :

1- انکار امي بودن (فاقد تواناني خواندن و نوشتن ) پيامبر؛

2- داشتن روابط فکري با علماي يهود و نصاري ؛

3- داشتن روابط فعال با مراکز فکري – فرهنگي خارج عربستان .

اين موارد خلاصه اي از ادعاهاي منکران بعثت نبي مکرم اسلام است که توسط گلدزيهر آلماني – يهودي و درمنگام و بعضي غرب شيفتگان بيان مي شود ،  و ما در صدد هستيم با ارائه دلايل عقلي ، باطل بودن اين ادعاها را آشکار سازيم .

 

 رسول اکرم (ص)، پيامبر درس نخوانده  يا نابغه  

 

نبوغ محمّد

نبوغ پيامبر اسلام، امري است که مستشرقان و معاندان جديد رسول خدا (ص) نيز به آن اذعان واعتراف دارند و چنانکه گفتيم يکي از پايه هاي تفسير غيرالهي ايشان از بعثت وي نيز همين اعتقاد به نبوغ و برخورداري آن حضرت از بهره هوشي بسيار بالاست. مسلمانان هم طبعاً اصل بهره مندي پيامبر اسلام از نبوغ را باور دارند. در اين نکته جاي هيچگونه مناقشه اي نيست، بلکه مناقشه در نتيجه اي است که مستشرقان از نبوغ محمد (ص) گرفته و اذعان و اعتراف به آن را براي تفسير غير الهي خود از بعثت کافي دانسته اند. براي رد اين ادعا مي توان گفت  " نه علماي روانشناسي و تربيتي برفعليت يافتن  ظرفيت هوشي نوابغ ، بدون محيط رشد مناسب باور دارند و نه تاريخ ، نوابغي سراغ دارد که بدون مکتب و مدرسه و معلم و محيط مناسب ... به شکوفايي رسيده باشند " (2) به راستي آيا مي توان تصورکرد که فردي برخوردار از استعداد خدايي و هوش بسيار بدون دستيابي به آموزش و بدون پرورش آغازگر نهضت بزرگي شود که تاکنون ادامه دارد ؟؟

 

پيامبر امّي

مفسران، محققان و مستشرقان در باب واژه  امّي و معناي آن اتفاق نظر ندارند. برخي از ايشان واژه امّيين در آيه "هو الذي بعث في الامّيين رسولاَ منهم يتلوا عليهم آياته..." را به معناي مشرکين و اعراب که اهل کتاب نبودند، گرفته اند. برخي نيز امّي را مأخوذ از ام القري و منسوب به آن دانسته و نوشته اند که اطلاق امّي به حضرت رسول از آن جهت است که اهل و ساکن ام القري يعني مکه بود. غالب علماي لغت هم، امّي را به معناي کسي که قادر بر خواندن و نوشتن نباشد گرفته اند.

در قرآن کريم دو بار در سوره اعراف از حضرت محمد به عنوان امّي ياد شده است. غالب مفسران در معناي امّي به نقل معاني متعدد ياد شده پرداخته و سرانجام معناي صريحي از آن به دست نداده اند. به اين ترتيب به نظر مي رسد که از طريق واژه مذکور، عدم توانايي رسول خدا را بر قرائت و کتابت نمي توان ثابت کرد. ولي با اين حال قريب به اتفاق علماي مسلمان در امّي بودن پيامبر، در سالهاي قبل از بعثت ترديدي ندارند. تعدادي از همين علماء ، البته نه مبتني بر دلايل تاريخي روشن، بلکه براساس استدلال عقلي که سواد، کمال است و پيامبري که داراي تمام کمالات است، نمي بايد بعد از بعثت از اين کمال بي بهره باشد، معتقدند که حضرت رسول پس از بعثت سواد آموخته و بر قرائت و کتابت توانايي يافته است.

" آيه "و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطّه بيمينک اذاً لارتاب المبطلون" (تو پيش از نزول قرآن نه هيچ کتابي مي خواندي و نه با دست خويش آن را مي نوشتي، اگر چنان بود باطل گرايان به شک مي افتادند) صراحتاً برعدم توانايي حضرت رسول در سالهاي قبل از بعثت بر قرائت و کتابت تاکيد مي کند....که جمله انتهايي آيه، ضمن اينکه ارائه قرآن را با عنايت به بي سوادي پيامبر، به خودي خود اعجازي براي آن حضرت و صدق الهي بودن بعثتش مي شمارد، تلويحاً بياني تحريک آميز نيز هست. بديهي است سکوت تاييد آميز قريش در مقابل اين آيه و عدم ادعايشان در با سوادي حضرت رسول، علي رغم بيان انکاري آيه، بارزترين دليل بر بي سوادي آن حضرت است."(3)

انکار بي سوادي پيامبر اسلام، از سوي مدعيان يهودي و مسيحي به اين معني است که او در دوره قبل از بعثت معلماني داشته که نزد ايشان قرائت و کتابت را آموخته است. ناگفته معلوم است که اگر پيامبر چنين معلماني مي داشت، طبعاً قريش از وجود آنان آگاه بودند و آنها را معرفي مي کردند. اما قريشيان هيچگاه مدعي نشدند که پيامبر نزد کس يا کساني قرائت يا کتابت آموخته است.

 

پيامبر و شاعران

ادعاي شاعري پيامبر هم از سوي منکران قريشي ايشان و هم از سوي مستشرقان عصر حاضر مطرح شده است . " شاعران، در ميان اعراب، عالمان، مورخان و روشنفکران جامعه محسوب مي شدند. اين سخن درستي است که شعردفتر عرب است دفتري که تمام انديشه ها، عقليات و حکمت و فرهنگ و دانش عرب در آن انعکاس دارد." (4)

 شاعران در ميان اعراب جايگاه فرهنگي ويژه اي داشتند و مجبور بودند تمامي اطلاعات ممکن و لازم را گردآوري کنند،  تا به هنگام ضرورت آنها را در خدمت شعر خود درآورند و به عنوان سلاحي براي  دفاع از قبيله خويش مورد استفاده قرار دهند. عرب جاهلي به هنگام جنگ بر هرچيزي که مي توانست با قبيله رقيب مباهات مي کرد و در اين ميان که شعر به سلاح خيال پردازي و غلو مجهز است مي توانست در مفاخره و گردن فرازي بسيار به کار اعراب آيد . 

" اگر قرار بود پيامبر اسلام، دستمايه هايي براي اعتلاي دانش و آگاهي خويش جستجو کند طبعاً بايد با همين شاعران که دانشمندان جامعه حجاز بودند، مربوط مي شد و در جمع ايشان رفت و آمد مي کرد و همانند ايشان با اين دفتر عرب پيوستگي مي داشت، اما نه تنها هيچ سند تاريخي از رابطه پيامبر اسلام با شاعران در دست نيست، بلکه گزارش هايي در دست داريم که خلاف اين ادعا را نيز آشکار مي سازد " (5) طبري (تاريخ نگار معتبر اسلام در سده )از پيامبر اکرم نقل مي کند که ايشان شعر را دوست نمي داشتند . علاوه بر اين پيامبر اکرم برخلاف اعراب که شعرشناس بودند يا اشعاري را از حفظ داشتند هيچگاه " شناخت دقيقي از قالب هاي شعري نداشتند " (6) و قرآن کريم به حق در اين باره مي فرمايد : "و ما علّمناه الشّعر و ما ينبغي له".( سوره يس آيه 69)

 

  رسول اکرم (ص)  و ديگر اديان وآيين ها

 

پيامبر و حُـنـَفاء

حنفاء ( جمع حنيف ) بت پرستان مکه بودند که در آستانه ظهور اسلام، از بت پرستي روي بر تافتند و خود را پيرو آيين حضرت ابراهيم شمردند. به عبارت ديگر، اينان روشنفکران و عناصر مترقي و آگاه جامعه خويش بودند که با غور وتفکر در نظم آفرينش از يک سو و ناتواني بتان از سوي ديگر به باطل بودن بتان و وجود خالقي يکتا ايمان يافته بودند . از ميان حنيفان پيش از اسلام مي توان به ابوذر غفاري اشاره کرد.

مستشرقان ادعاي پيامبر بر نبوت را ادامه جريان حنفا در حجاز مي دانند ولي در اين باره مي توان ايرادهايي را وارد دانست . اگر اسلام در پيوند با حنفا بود بايد يکي از حنيفان مشهور به رهبري اين جريان مي رسيد ، و يا حنيفان بايد جزء اولين ايمان آورندگان بوده باشند ولي تاريخ نشان مي دهد که " جريان حنفاء عقيم است و دين اسلام بدون کمترين پيوند با ايشان پديد مي آيد....تاريخ چهره تمام حنفاي مکه را مي شناسد؛ شگفت تر اينکه پس از بعثت پيامبر هم، هيچکدام از حنفاء به آن حضرت ايمان نياوردند؛ با آنکه اگر او نماينده اقشار تکامل يافته اجتماعي جامعه خويش بود، علي القاعده بايد نخستين کساني که به او ايمان مي آوردند و او را همراهي مي کردند، همين حنفاء باشند. حنفاء نه تنها پس از بعثت پيامبر به آن حضرت ايمان نياوردند، بلکه بعضي از ايشان، نظير  امية بن ابي الصلت، به دشمني با آن حضرت برخاست و در رثاي کشته هاي مشرکين در جنگ بدر، اشعاري سرود." (7)

 

پيامبر و يهوديان

يکي از مهم ترين ادله مستشرقين ( البته به زعم خودشان ) بر واهي بودن بعثت پيامبر ارتباط آن حضرت با علماي يهودي است . يهوديان در يکتاپرستي خود را پيشگام تمام اديان مي دانند و بر پيروان ديگر اديان دراين زمينه مباهات مي کنند و چنان پيامبران ساير اديان را منکر مي شوند که گويي خداوند در بعثت انبيا مي بايست از آنان اجازه مي گرفت؛ از اينرو با اين که در کتاب تورات ( البته کتاب بدون تحريف تورات ) نام و نشان پيامبران پس از موسي ذکر شده بود ولي يهود ، تمام اين انبيا را منکر شدند و براي انکارآنان ،آن سخنان الهي ( انجيل و پس از آن قرآن ) را  نسخه برداري از تورات و عهد عتيق خواندند ؛ اين در حالي است که ادعاي آنان که عمري به درازاي تاريخ اسلام دارد تنها به نبي مکرم اسلام محدود نمي شده است و حضرت مسيح نيز مورد اين ادعا ي يهوديان قرارگرفته است . در باره اين ادعاي يهود مي توان گفت : " مرکز يهوديت حجاز، شهر يثرب بود. بر خلاف اين شهر، مکه هرگز مرکز زندگي يهود نبود و يهوديان در آنجا توطن نداشتند. تعرض گسترده قرآن در سوره هاي مدني به يهوديان و سکوت مطلق اين کتاب آسماني در آيات مکي در باره آنان، آشکارا حاکي از آن است که در اين شهر خبري از وجود يهوديان ، و يا نفوذ آنان نبوده است. طبعاً اگر جريان غير از اين بود، قرآن در آيات مکي متعرض ايشان مي شد و آنان را همچون مشرکين مکه، مورد خطاب قرار مي داد و يا از عناد ايشان سخن مي گفت." (8)

" ولفنسون نويسنده يهودي، تصريح مي کند که قبل از بعثت، يهودي عالمي در مکه زندگي نمي کرده است" . درست با توجه به اين نکته است که مي توانيم نتيجه بگيريم پيامبر اسلام قبل از بعثت، در مکه با هيچ عالم يهودي ارتباط نداشته است تا بتواند آيين و رسالت او را از اين طريق تبيين بشري نمود.

" طبعاً اگر محمد (ص) کمترين پيوند فکري با يهوديان داشت و از آنان چيزي مي آموخت، ايشان با توجه به کينه شديدي که نسبت به وي داشتند، اين معني را در همان زمان که قريش به دنبال يافتن معلم و آموزگاري براي محمد بودند، آشکار ساخته، نمي گذاشتند تا برخي مستشرقين يهودي، پس از هزار و چهار صد سال، زحمت طرح ادعايي بي سند و مبنا را بکشند."

يک اسلام شناس غربي ( ؟؟) درباره ادعاي يهوديان مقايسه اي ميان قرآن و تورات انجام داده است تا تفاوت هاي آن دو و ادعاي باطل يهوديان را آشکار سازد :  

"در باب آفرينش، عدم تشابه ميان معلومات عهد عتيق و آيات قرآن جالب توجه است و خصوصاً پاسخگوي اين اتهام بي ربط و بي پايه به پيغمبر اسلام است که از آغاز اسلام تاکنون تکرار مي شود. بدين بيان که: وي به نسخه برداري و رونويسي روايات عهد عتيق پرداخته است.... فرضيه رونويسي از عهد عتيق غير قابل دفاع است، زيرا گزارشي که قرآن از آفرينش عرضه مي کند، با گزارش عهد عتيق تفاوت کلي دارد....اين مطلب به همان اندازه بي بنا و بنياد است که گفته مي شود پيغمبر اسلام (ص) از تعليمات مذهبي يک راهب مسيحي استفاده کرده است".(9)

براي روشن تر شدن اين مطلب بهتر است به تصويري که قرآن از پيامبران يهود نظير داود (ع) ارائه مي کند با تصويرتوراتي آنان مقايسه شود . قرآن داود را  چنين معرفي مي کند : به او مقام حکم فرمايي و دانش عطا کرديم ( انبيا 78و79 ) ، بهره داود به فضل و کرم خداوند کامل شد ( سبا 10 ) ، نيرومند بود وبه درگاه ما توبه وانابه مي کرد ( ص 17) . در صورتي که يهوديان در تورات تحريف شده به اين پيامبر خدا ، نسبت رابطه نامشروع با زني شوهردار وارد مي سازند . اين خود گوشه اندکي از نارسايي بسياراين ادعاست .

 

 پيامبر و مسيحيان

اين ادعا که پيامبر اسلام، تعاليم خويش را تحت تاثير آموزش علماي نصاري عرضه داشته است، مطلبي نيست که تنها برخي از مستشرقان قرون اخير آن را عنوان کرده باشند، بلکه اشراف قريش نيز که مي ديدند تهمت هاي گوناگون آنان به پيامبر، در نظر همگان سست و بي پايه است و شخصيت وي با شاعران، کاهنان و ساحران تفاوت فاحش دارد، سرانجام تصميم گرفتند براي آن حضرت معلمي دست و پا کنند. حاصل اين تلاش اين بود که آهنگري رومي را که در نام او نيز اختلاف وجود دارد، به عنوان آموزگار وي معرفي کردند، و گفتند که چون ديده اند محمد (ص) گاهي براي ديدن چگونگي ساخت شمشير به محل کار اين آهنگر مي رفته، پس تعاليم خود را از وي که زبان عربي را هم درست نمي دانسته، فرا گرفته است!" قرآن مجيد در پاسخ اين تهمت مي گويد : لسان الذي يلحدون اليه اعجمي و هذا لسان عربي مبين ( زبان کسي که به آن اشاره مي کنند غيرعربي است در صورتي که اين قرآن به زبان عربي آشکار است ) ( نحل 103)" (10)

و اما در اين باره با دلايل تاريخي و منطقي مي توان گفت :

" در مقايسه با يهوديت، نفوذ مسيحيّت در سراسر حجاز بسيار محدود بود. اين محدوديت در شهر مکه به حدّ اعلي مي رسيد. اصولاً با توجه به خصايص جهان شناسي مسيحي آن روز، علماي اين مذهب اغلب ترجيح مي دادند تا در مراکزي دور از شهرها زندگي کنند و عمر خود را به عزلت و گوشه گيري بگذرانند؛ بنابر اين بايد پرسيد که معدود معلمان فرضي مسيحي محمد (ص) چه کساني بودند. مسيحيان بردگاني بودند که  از شهرها و نقاط ديگر خريداري شده و در مکّه نزد اربابان خويش زندگي مي کردند و از طريق انجام خدمات و فعاليت هايي خاص، درآمد و ثروتي براي اربابان خود تدارک مي ديدند.... برخي از مستشرقين تلاش بي ثمر و متروک بعضي از علماي مسيحي قرون وسطي را زنده کردند و مدعي شدند که پيامبر اسلام، مباني آيين خويش را از دو راهب مسيحي (بحيرا و راهب بُصري ) اخذ کرده است. " (11) ولي اساساً ملاقات پيامبر اکرم با اين دو راهب مسيحي ازسوي تاريخ نگاران جاي شک وشبهه دارد و بسياري از آنان در پايان نقل اين داستان با جملاتي از قبيل  الله اعلم  فقدان منابع معتبر در اين باره را آشکار ساخته اند . حال بر فرض وقوع اين ملاقات ها " آيا مي توان سرچشمه آموزشهاي پيامبر اسلام را آن دو راهب مسيحي دانست؟ آيا انسان عاقل و انديشمند، مي تواند دو ملاقات کوتاه را که به فرض صحت وقوع، گذرا و شتابزده دقايقي به هنگام عبور کاروان روي داده و متن سخنان رد و بدل شده در آنها هم جز پيشگويي رسالت رسول خدا، حاوي هيچ سخن ديگري نيست، مبناي تکوين آيين گسترده اسلام در انديشه پيامبر بداند؟ اين ادعاهاي سست ممکن است معاند را به ظاهر ساکت کند، اما خرد خردمندان را قرار و آرام نمي دهد." (12)

مرحوم دکتر راميار ( در اين باره ) مي نويسد:آن معارف عاليه قرآن کجا و اين چند تن مرد گمنام و يا افسانه اي کجا که حداکثر، راهب دير دور افتاده بُصري و يا زاهد عزلت نشين مکه و يا آهنگر سرگذر و يا چند تن سرباز حبشي وامانده از لشگر ابرهه بوده اند. اين سخنان بيشتر به شوخي هاي سبک مردم سبک مغز مي ماند تا به سخني جدّي و در خور اعتناء . چنين است که قرآن با لحني قاطع اين سفاهت ها را مي کوبد و اعلان مي کند: "و ما کان هدا القرآن ان يفتري من دون الله و لکن تصديق الّذي بين يديه و تفصيل الکتاب لاريب فيه من رب العالمين" (و اين قرآن نه چنان است که کسي جز به وحي خدا تواند يافت، و ليکن  ساير کتب آسماني را نيز تصديق مي کند و کتاب الهي را تفصيل مي دهد که بي گفتگو از جانب پروردگار جهانيان است). (يونس/ 37)

 

کلام آخر :

اگر انگيزه عناد را براي گلدزيهر و ديگر مستشرقيني که نبوت پيامبر مکرم اسلام را منکر مي شوند ، نپذيريم، لااقل بايد بگوييم که اينان نمي دانسته اند که با انتساب اين موارد به پيامبر اسلام به راهي رفته اند که مشرکين قريش رفتند. به عبارت ديگر قريشيان و اعراب باديه نشين صدر اسلام که همه بر جاهل بودن آنان اذعان دارند همان دلايلي را اقامه کرده اند که اينک افرادي که داعيه برخورداري از دانش روز دارند . خداوند اين آيات را نه تنها براي قريشيان ، که براي تمام منکران در سراسر تاريخ گفته است : " فلا اقسم بالخنس الجوار الکنّس و اللّيل اذا عسعس و الصّبح اذا تنفّس انّه لقول رسول کريم ذي قوّة عند ذي العرش مکين مطاع ثمّ امين و ما صاحبکم بمجنون و لقد راه بالافق المبين و ما هو علي الغيب بضنين و ما هو بقول شيطان رجيم فاين تذهبون ان هو الّا ذکر للعالمين لمن شآء منکم ان يستقيم و ما تشآوون الا ان يشاء الله ربّ العالّمين.

سوگند به اختران گردان که نهان شوند و از نو آيند ، وبه شب چون روان گردد و به صبحدم آنگه که نفس برکشد که اين قرآن سخن فرستاده اي گرانقدر است، نيرومند که در پيشگاه خداوند عرش صاحب اختيار مطلق است. هم مطاع و هم امانتدار است ؛ رفيق شما مجنون نيست. بي شک رسول شما و آن رسول آسماني، در افقي بالاتر  با هم ديدار کرده اند. دانش غيبي بخيل نيست و قرآن سخن شيطان مطرود نيست. پس به کجا مي رويد؟ اين قرآن فقط يادواره اي براي جهانيان است، براي کسي از شما هم که بخواهد در راه راست قدم بگذارد و شما نمي خواهيد مگر آنکه خدا پروردگار عالميان خواسته باشد."( تکوير ،آيات  16الي 29)

و اما در مورد ادعاي پاياني مستشرقان مبني بر ارتباط پيامبر اکرم با خارج شبه جزيره بايد گفت که رسول مکرم اسلام تنها يک بار آن هم در بيست و پنج سالگي با کاروان تجاري خديجه به شام سفرکرد و اين سفربهانه اي به دست مغرضان و ديرباوران داده تا سرچشمه قرآن را در اين سفرو در شام جستجو کنند . آيا کسي که واجد اين ميزان ذخاير عقلي است که مي تواند نام او را ازگمنامي به در آورد، اين ذخاير را در اختيار جواني از صحراي عربستان مي گذارد که در پناه آن به بلند آوازه ترين مرد تاريخ بشري تبديل شود ؟ به هر روي به نظر مي رسد معاندان دين اسلام که بر پوشالي بودن تمام آيين ها و اديان موجود و درخشش اسلام در برابر آنها باور دارند در صدد هستند با دانش اندک و جان هاي بي مقدار خويش اين درخشش را از اسلام بازستانند ولي مثل اين معاندان و درخشش قرآن و اسلام مانند روشنايي کرم شب تاب در برابر خورشيد عالم تاب است.

 

پي نوشت ها :

1. سبحاني .جعفر. راز بزرگ رسالت . ص 162

2. زرگري نژاد . غلامحسين .تاريخ صدر اسلام ،عصر نبوت .ص 200

3. همان ص 201

4. همان ص 204

5. همان

6. همان

7. همان ص 205

8. همان ص 206

9. همان ص 207

10. سبحاني ص 190

11. زرگري نژاد . ص 208

12. همان ص 209

مبعث پیامبر اعظم (ص) مبارک جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:50 قبل از ظهر

      بعثت و اهداف آن

 

آغاز بعثت

نخستين آيات

بعثت و منت

فلسفه و اهداف بعثت

 

«بعثت‏» انقلاب بزرگ برضد جهل، گمراهی، فساد و تباهی است. و سزاوار منت ‏گذاری خداوند و در بردارنده حكمت و تربيت است. بحث درباره آن گسترده ، عميق و از زوايی مختلف قابل بررسی است. در اين نوشتار به مباحثی از جمله آغاز بعثت، نخستين آيات نازل شده، منت گذاری خدا برای بعثت و فلسفه و اهداف بعثت می پردازيم.  

 

آغاز بعثت

سرآغاز تاريخ اسلام از روزی شروع مى‏شود كه پيامبراسلام صلی الله عليه و آله در خلوت محبوب، در دل غاری كه در دامن كوهی در شمال مكه بود، صدايی شنيد:

«يا محمد اقرا» ; ی محمد! بخوان! (او شگفت زده) گفت: چه بخوانم؟ گفت: ی محمد!

«اقرا باسم ربك الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.» (علق/آيات5-1)

بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد. همان كه انسان را از خون بسته‏ی خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد. (1)

جبرئيل به حضرت محمد (ص) فرمود:

«ارسلنی الله اليك ليتخذك رسولا» (2)

خداوند مرا به سوی تو فرستاده است، تا تو را پيامبر اين امت قرار دهم.

حضرت محمد (ص) هرساله مدتی به كوه «حرا» (3) مى‏رفت و به عبادت و راز و نياز و تفكر مى‏پرداخت تا اين كه روزی فرشته‏ی به او گفت: ی محمد! بخوان! محمد (ص) گفت: چه بخوانم؟ فرشته آيات آغازين سوره علق را بر وی قرائت كرد و پيامبر (ص) نيز آن‏ها را خواند. (4)

آغاز بعثت رسول خدا صلی الله عليه و آله چه زمانی است؟ ديدگاه معروف و مورد اتفاق شيعه اماميه، 27 رجب است. اما در ميان دانشمندان اهل‏سنت، در زمان دقيق آن اختلاف زيادی است. برخی از اهل ‏سنت مبعث را در رمضان و برخی ديگر در ربيع الاول دانسته‏اند. در مورد روز مبعث نظرهی متفاوتی ارائه شده است:

الف) 17 رمضان: طبری در تاريخ الرسل و الملوك و ابن سعد در طبقات الكبری (5) به اين قول اشاره نموده‏اند.

ب) 18 رمضان: ابن اثير در الكامل فی التاريخ (6) اين ديدگاه را به ابوقلابه عبدالله بن زيد جرمی - از محدثان اهل سنت - نسبت داده و طبری (7) نيز بدان اشاره نموده است.

ج) 19 رمضان: ابن اثير به اين ديدگاه نيز اشاره نموده است. (8)

د) 20 رمضان: يعقوبی در تاريخ خود روايت كرده است كه ده روز مانده به آخر رمضان، در روز جمعه پيامبر (ص) مبعوث شد. (9)

 

نخستين آيات

هماهنگی آغاز بعثت ‏با نازل شدن نخستين آيات قرآن كريم، باعث ‏شده است تا مورخان، مفسران و دانشمندان علوم قرآنی و حديث ‏به بررسی و تعيين نخستين آيات نازل شده برپيامبر (ص) بپردازند. ديدگاه‏هايی در اين باره وجود دارد كه مهم‏ترين آن‏ها عبارتند از:

1- پنج آيه نخست ‏سوره علق.

2- سوره فاتحة الكتاب. (10)

3- سوره مدثر. (11)

ديدگاه نخست پرطرفدارترين ديدگاه در ميان مورخان، مفسران و دانشمندان علوم قرآنی و حديث می باشد. از ميان مورخان; مسعودی (12) ، ابن‏هشام (13) ، ابن‏اثير (14) ، طبری (15) ، و يعقوبی در كتاب‏هی خود و از ميان مفسران شيعه، صاحبان تفاسير: تبيان، مجمع البيان، الميزان، نمونه و از ميان مفسران اهل‏سنت; صاحبان تفاسير: طبری (كه حدود يازده روايت در اين باره ذكر مى‏كند.) ، درالمنثور، انوارالتنزيل و اسرارالتاويل (معروف به تفسير بيضاوی) و تفسيرالقرآن العظيم جزو طرفداران اين نظريه هستند.

از ميان كتاب‏هی علوم قرآنی مى‏توان به «الاتقان (16) » ، «التمهيد فى‏علوم القرآن (197) » ، «البرهان (18) » ، و... اشاره نمود.

براساس روايات رسيده از امامان معصوم عليهم السلام آيات آغازين سوره علق را نخستين آيات نازل شده در غار حرا مى‏دانند. امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: «اول ما نزل علی رسول الله صلی الله عليه و آله بسم الله الرحمن الرحيم، اقرا باسم ربك...» (19) ; نخستين آياتی كه بر رسول خدا صلی الله عليه و آله نازل شد، «...اقرا باسم ربك...» بود.

امام هادی عليه السلام نيز فرمود: جبرئيل به محمد صلی الله عليه و آله گفت:

«اقرا قال: و ما اقرا قال: اقرا باسم ربك الذی خلق.» (20)

طبری (21) از علمی اهل سنت در تفسير خود، 11 روايت و سيوطی (22) 15 روايت نقل مى‏كند، مبنی براين كه در آغاز بعثت نخستين آيات سوره علق بر پيامبر صلی الله عليه و آله نازل شده است.

طرفداران ديدگاه دوم اندك است. صريح‏ترين كسی كه در اين زمينه سخن گفته، «زمخشرى‏» در تفسير «كشاف‏» (23) است.

ديدگاه سوم روايتی است كه از جابر (24) نقل شده است. اگرچه هركدام از اين دو ديدگاه ممكن است طرفداران اندكی نيز داشته باشند، اما در برابر سيل نظريات مورخان ، مفسران و دانشمندان علوم قرآنی و نيز روايات فراوانی كه به برخی از آن‏ها اشاره شد و نيز ادعی اجماع امت  مسلمان را به سادگی نمى‏توان رها كرد و از كنار آن گذشت.

 

بعثت و منت

در نفس انسان نيازها و غرايز گوناگونی قرار داده شده است كه همگی طالب ارضا و هدايت صحيح هستند. خداوند متعال بری هدايت انسان، بهترين ابزار را در اختيار او قرار داده و امكانات متعددی به او عطا كرده است، تا هم بتواند نيروی خود را صرف ارضی نفسانيات كند و هم با امكانات و نيروی داده شده، بر خواهش‏هی نفسانی غلبه کند و كشش‏هی درونی را تحت نظم و ضابطه در آورد. دو راهنما نيز در اختيار او قرار داده است تا حق را از باطل و سره را از ناسره متمايز كند; يكی در درون انسان كه عقل است  و ديگری پيامبران الهی كه اين راهنما از طريق وحی بری انسان فرستاده مى‏شود تا تمام رفتارها را به انسان بياموزد و حدود و مقررات آن را نيز روشن نمايد، چون عقل داری خطا و نقصان است. برترين هادی، آن است كه داری مقام عصمت و مرتبط با وحی باشد، تنها راه آن، بعثت است. پس بعثت‏ بزرگ ترين نعمت ‏خداوند بربشراست و جا دارد كه خداوند براين نعمت منت گذارد و اين احسان و نيكويی را به رخ آنان بكشد، چنان كه مى‏فرمايد:

«لقد من الله علی المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفی ضلال مبين‏» (آل عمران/ 164)

خداوند برمؤمنان منت نهاد (نعمت ‏بزرگی بخشيد)، هنگامی كه درميان آن‏ها پيامبری از خودشان برانگيخت كه آيات او را برآن‏ها بخواند و آن‏ها را پاك كند و كتاب و حكمت ‏بياموزد و البته پيش از آن در گمراهی آشكار بودند.

خداوند در آيه فوق به خاطر بعثت پيامبراسلام صلی الله عليه و آله برمؤمنان منت مى‏نهد و اين نعمت ‏بزرگ و معنوی را به رخ آنان مى‏كشد.

ممكن است كسی تصور كند كه منت گذاری، كار صحيحی نيست، چرا خداوند در اين جا منت مى‏گذارد؟ مگر بعثت چه ويژگی هايی دارد و هدف از آن چيست؟

واژه منت از «من‏» به معنی چيزی است كه با آن وزن مى‏كنند (سنگ كيلو) . و نيز به معنی نعمت ‏سنگين و باعظمت نيز به كار مى‏رود. بنابراين هر نعمت ‏سنگين و گرانبهايی را منت گويند. كاربرد اين واژه دو گونه است: قولی و فعلی (25) .

اگر كسی عملا نعمت ‏بزرگی به ديگری بدهد، اين همان منت عملی است كه بيشتر در مسائل تربيتی و هدايتی و معنوی كاربرد دارد و پسنديده و ارزنده است. كه برخی گفته‏اند: اين منت مختص به خدی متعال است. اگر كسی كار كوچك خود را با سخن گفتن بخواهد به رخ ديگری بكشد و آن را بزرگ جلوه دهد، كاری است ‏بسيار زشت، كه اين از منت‏هی بشری است. در نتيجه، منت‏گذاری بربخشيدن نعمت‏هی بزرگ كه از جمله آن‏ها نعمت رسالت است، منتی زيباست و «من الله‏» يعنی انعم الله، خداوند نعمت ‏بزرگی بخشيد و در اختيار مؤمنان قرار داد. چنان كه در جی ديگر خداوند به خاطر هدايت كردن انسان‏ها به ايمان، بر آن‏ها منت مى‏گذارد. «بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان‏».(حجرات/17 )

اگر مسلمانان به خاطر پذيرفتن اسلام، مشكلات و خسارت‏هی زيادی متحمل شده‏اند، نبايد فراموش كنند كه خداوند بزرگ‏ ترين نعمت را در اختيار آن‏ها گذاشته و پيامبری مبعوث كرد تا انسان‏ها را تربيت كند و از گمراهى‏ها باز دارد. بنابراين هر اندازه بری حفظ اين نعمت ‏بزرگ تلاش و كوشش شود و هر بهايی پرداخته شود، بازهم ناچيز است. (26)

 

فلسفه و اهداف بعثت

پس از قرن‏ها تحقيق و بررسی درباره مسائل دينی، هنوز پرده از اسرار بسياری از آن‏ها برداشته نشده است، كه از جمله آن‏ها اسرار نهفته نبوت و بعثت است،اگرچه از ظواهر آيات قرآن مى‏توان استفاده كرد كه بعثت پيامبران الهی، به ويژه پيامبراسلام صلی الله عليه و آله داری اهدافی مى‏باشد كه بيان خواهد شد و تنها در آيه مورد بحث كه خداوند بر مؤمنان منت گذارده است، به سه برنامه از مهم‏ترين آن‏ها اشاره شده است:

«يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة‏»

1- تلاوت آيات الهی

«يتلوا» از واژه «تلاوت‏» به معنی پى‏درپی آوردن، پيروی كردن و خواندن با نظم است، (27) كه شامل پيروی كردن در حكم وخواندن منظم آيات الهی همراه باتدبر نيز مى‏شود، گويا تلاوت كننده از آيات پيروی كرده يا حروف و كلمات را در پی يكديگر قرار داده است. پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله با خواندن آيات پروردگار و آشنا ساختن گوش دل و افكار مردم با اين آيات، آن‏ها را آماده تربيت مى‏نمايد، كه مقدمه تعليم و تربيت است.

2- تربيت

يكی از مهم‏ترين برنامه‏هی پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله تربيت انسان‏هاست. تربيت ‏به معنی فراهم كردن زمينه‏ها و عوامل بری به فعليت رساندن و شكوفا نمودن استعدادهی انسان در جهت مطلوب است. او بايد زمينه‏ها را بری انسان‏ها آماده كند تا از نظر عملی بهترين رابطه را با خدی خود (عبادات)، با هم نوع خود (عقود و ايقاعات)، با قوانين و مقررات اجتماعی (حكومت و سياسات)، با خانواده خود (حقوق خانوادگی) و با نفس خود (اخلاق و تهذيب نفس) داشته باشند، تا بتوانند مسجود فرشتگان قرار گيرند. پيامبر صلی الله عليه و آله منجی بشريت است. يكی از دانشمندان فرانسوی مى‏گويد: «بزرگ‏ترين قانون اصلاح و تعليم و تربيت همان حقايقی است كه به نام وحی، قسمت ‏به قسمت ‏بر محمد صلی الله عليه و آله نازل شده و امروز به نام قرآن در بين بشراست.» (28)

پيامبراسلام صلی الله عليه و آله در مدتی كوتاه، انسان هايی بزرگ، مانند علی عليه السلام، زهرا عليها السلام، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد و... را تربيت كرد. حضرت محمد صلی الله عليه و آله كاشف معدن‏هی نهفته انسانيت ‏بود. زيرا «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه‏»، مردم مانند معدن‏هی طلا و نقره هستند.

انسان داری استعدادهی نهفته است كه بری بهره ‏وری صحيح بايد آنها را کشف کرد تا به ارزش حقيقی خود دست ‏يابند.

كلمه «يزكيهم‏» از ماده «زكوة‏» و زكآء» به معنی رشد و زيادی است (29) ، كه در اين‏جا به معنی تربيت و پاكسازی است و شامل پاك شدن از آلودگى‏هی اعتقادی، اخلاقی و رفتاری مى‏باشد. اگرچه واژه تربيت ازماده «ربو» به معنی افزايش و نمو است، اما در قرآن كريم مفهوم تهذيب نفس با واژه تزكيه آمده است:

«قد افلح من زكيها» )شمس/8)

«قد افلح من تزكى‏» (اعلی/14)

«رستگار شد كسی كه خود را تزكيه كرد.»

واژه تربيت در قرآن در جنبه‏هی جسمانی و مادی به كار رفته است، نظير:

«الم نربك فينا وليدا» (شعراء/18)

«آيا در دوران كودكی تو را در ميان جمع خود تربيت نكرديم؟»

كه سخن فرعون است كه خود را مربی موسی معرفی مى‏كند، يعنی از نظر جسمانی و امكانات مادی تو را بزرگ كردم. اهميت اخلاق و تزكيه نفس بركسی پوشيده نيست. جوامع مختلف به آن نيازمندند، زيرا تنها راه نجات از گمراهى‏ها، فسادها، جهل، جنگ و خونريزى‏ها و... در پرتو اخلاق صحيح و آراسته شدن به ارزش‏ها و مكارم اخلاقی است. پيامبراسلام صلی الله عليه وآله‏ هدف از بعثت ‏خود را كامل كردن مكارم اخلاق بيان كرده است:

«بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (30) من بری كامل‏كردن فضايل اخلاقی مبعوث شده‏ام.

يكی از دانشمندان فرانسوی مى‏گويد: «ی محمد! ی آورنده قرآن! كجايی؟ بيا و دست ما را بگير و به باغ و صحرا و چمن و به هر جايی كه خواهی ببر. تو اگر ما را به ميان دريا ببری، خواهيم رفت، زيرا تو عالم به حيات و زندگی ما هستی!» (31)

 

پى‏نوشت ها:

1- بحارالانوار، ج 18، ص 206.

2- همان، ص 184.

3- «حرا» نام كوهی است كه در شمال مكه قرار دارد. در نقطه شمالی آن غاری است كه ارتفاع آن به قدر يك قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشيد روشن مى‏شود و قسمت‏هی ديگر آن در تاريكی است. (ر.ك: فرازهايی از تاريخ پيامبراسلام (ص)، ص 92) .

4- تلخيص التمهيد، ج 1، ص 62.

5- طبقات الكبری، ج 1، ص 192/ تاريخ طبری، ج 2، ص 44 / الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 30.

6- الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 30.

7- تاريخ طبری، ج 2، ص 44.

8- الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 30.

9- تاريخ يعقوبی، ج 2، ص 30.

10- مجمع البيان، ج 10، ص 780.

11- همان.

12- مروج الذهب، ج 2، ص 282.

13- سيره نبوی، ج 1، ص 239.

14- الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 32.

15- تاريخ طبری، ج 2، ص 45.

16- الاتقان، سيوطی، ج 1، ص 95.

17- تلخيص التمهيد، ج 1، ص 84.

18- برهان، بدرالدين زركشی، ج 1، ص 206.

19- اصول كافی، ج 2، ص 628.

20- بحارالانوار، ج 2، ص 206.

21- جامع البيان فى‏تاويل القرآن (تفسير طبری)، ابوجعفر محمدبن طبری، ج 1، ص 646.

22- درالمنثور، سيوطی، ج 5، ص 562.

23- كشاف، زمخشری، ج 4، ص 775.

24- صحيح مسلم، شرح النووی، ج 2، ص 205.

25- مفردات راغب، واژه «من‏» .

26- مجمع البيان، ج 2، ص 875.

28- در منگهم Dermnghem ، دانشمند فرانسوی، به نقل از بانك تكبير (بعثت‏بنوی)، ص 283.

29- مفردات راغب، واژه «زكا» .

30-مجمع البیان،ج1،ص429.

30- بحارالانوار، ج 70، ص 372.

31- ژان ژاك روسو، j.j. Rosseey ، دانشمند معروف فرانسوی، به نقل از بانك تكبير (بعثت نبوی) .





Powered by WebGozar