|
بمناسبت بعثت نبي اكرم (ص)
جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:59 قبل از ظهر
بمناسبت بعثت نبي اكرم (ص)
واقعیت بعثت از نگاه اهل بیت علیهم السلام
جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:57 قبل از ظهر
واقعيت بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام
نظر ما پيرامون بعثت پيغمبر (ص)
بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساسترين فراز تاريخ درخشان اسلام است. بعثت پيغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مىداشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند. در آن زمان ميان مردم قريش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مىگذرانيدند.(1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود. نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مىرسيد، به پاى كوه حرا مىرفت، و مستمندان را كه از آنجا مىگذشتند يا به آنجا مىرفتند، طعام مىداد. (2) به طورى كه تاريخ اسلام گواهى مىدهد، پيغمبر نيز پيش از بعثت به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را انجام مي داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مىگرفت و به نقطه خلوتى مىرفت و به تفكر و تامل مىپرداخت. پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله دايه اش تحت مراقبت دايه خود، «حليمه» قرار داشت نيز از بازى كردن با بچهها دورى مىگزيد و به كوه حرا مىآمد و به فكر فرو مىرفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حرا» بى سابقه نبود. در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مىبرد، غذايش نان و زيتون بود، و چون به اتمام مىرسيد، به خانه بازمىگشت، و تجديد قوا مىنمود. گاهى هم همسرش خديجه برايش غذا مىفرستاد. غذايى كه در آن زمانها مصرف مىشد، مختصر و ساده بود. (4) پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مىبرد و چون روز آخر باز مىگشت، نخست خانه خدا را هفت دور طواف مىكرد، سپس به خانه مىرفت. (5) كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مىشود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى ديده مىشود. كوههاى حومه مكه اغلب به هم پيوسته است و از سمت شمال تا حدود بندر«جده» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد. اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات» و سرزمين «منا» و شهر «طائف» و از سوى ديگر به طرف «مدينه» كشيده شده است، با درهها و بيابانهاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت فرساى خود شايد بهترين نقطهاى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مىبرد. كوه حرا بلندترين كوههاى اطراف مكه است، و جدا از كوههاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمايى مىكند. هر چه بيننده به آن نزديكتر مىشود، ابهت و جلوه كوه بيشتر مىگردد. از آن بلندى در زمان خود پيغمبر قسمتى از خانههاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز در پشتبامها و از درون اطاقهاى بعضى از طبقات ساختمانهاى مكه به خوبى پيداست. «غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، بلکه تخته سنگى عظيم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت خورده و بدين گونه تشكيل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه اي است كه انسان مىتواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد. غار حرا جايى نبوده كه هر كس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مىخورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقات انجام شده، پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فىالمثل در خيمه به سر مىبرده و رهگذران را پذيرايى مىكرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مىرفته و به تماشاى جمال آفرينش مىپرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است. اما پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح القدس گاهى تراوشاتى غيبى مىديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مىشده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدايى مىشنيد، ولى كسى را نمىديد. هفت سال متوالى بود كه نور مخصوصى مىديد و تقريباً شش سال مىگذشت كه پيغمبر زمزمهاى مىشنيد، ولى درست نمىدانست موضوع چيست؟ چون آن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مىكرد، خديجه مىگفت: « تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خويى پسنديده دارى و در مهمان نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مىدارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6) هنگامى كه به سن سى و هفت سالگى رسيد ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازهاى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حرا و ميان راههاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مىشنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد! در يكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمويش ابوطالب را مىچرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مىزند و مىگويد: يا رسول الله! ولى به هر جا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7) روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مىانديشيد. مىانديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نموده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش گذران و مال دوست و مال دار قريش در اين انديشهها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمىانديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون بخت و نيازمند، تنها انديشهاى است كه آنها در سر مىپرورانند... اينك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و ارادهاش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام مسئوليت بزرگ پيامبري آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟ رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسانهاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و تربيت خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت شكن، خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود. او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8) بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است، در تواريخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است، عايشه همسر پيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفتهاند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى» يا من خواننده نيستم؛ «لست بقارى». جبرئيل سه بار پيغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست بخواند! در صورتى كه؛ اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مىگويند منظور جبرئيل اين بوده كه هر چه او مىگويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مىخوانده او هم تكرار كند؟ اين كار براى يك كودك پنج ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش! از اين گذشته «وحى» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبر نازل كرده، آن را آهسته تلفظ مىنموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مىبسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هر چه را جبرئيل مىگفته، پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند! ثانياً كسانى كه بعثت را بدين گونه نقل كردهاند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسر پيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كردهاند، پنج سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمىكند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است- يعني راوي ديگري ندارد- كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مىگويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است. ثالثاً معلوم نيست جمله « بخوان به نام خدايت» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسيرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفته شد كه هر دوى آنها خلاف واقع است. رابعاً مگر خدا و جبرئيل نمىدانستهاند پيغمبر درس نخوانده بود كه دو بار از وى مىخواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مىگويد: نمىتوانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مىتوان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مىشود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بىسابقه بوده تا چه رسد به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله!! خامساً هيچ يک از مفسران اسلامى نگفتهاند چرا اولين سوره قرآنى « بسم الله الرحمن الرحيم» نداشته است! بلكه همگى گفتهاند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اول سوره علق بوده است از «اقرا باسم ربك الذى خلق» تا «ما لم يعلم». سادساً دنباله حديث عايشه و ديگران كه مىگويد: « وقتى پيغمبر از كوه حرا برگشت سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس از آن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت خود هراسانم» و «خديجه او را نزد پسرعمويش ورقة بن نوفل برد كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مىنوشت؛ و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9) علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پر ارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث شده و مى نويسد: « مىبينيد كه اين حديث - حديث عايشه- صريحاً مىگويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى درآورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10) در حديث ديگر مىگويد: « پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مىخواست خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالتي شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مىگويد: « تختى مرصع روى كوه حرا گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبياء هستى»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن عجيب به نظر مي رسد. راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت خاتم انبياء چه سان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداختهاند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نمودهاند! ما پس از نقدى كه دانشمند عالى مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بر يك حديث بعثت - حديث عايشه- نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمدهاى از تفسير و حديث و تاريخ سنى و شيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احاديث نيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مىباشد. به همين جهت مىبينيم « برهان الدين حلبى» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گويى و سر درگمى موضوع افزوده است. (11)
كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتابهاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده، از درجه اعتبار ساقط است. در اينجا به چند نكته آن اشاره مىكنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حرا» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت برداشته است، حواله مىدهيم. (12) 1- چنان كه گفتيم پيغمبر از زمان كودكى و ايام جوانى تا سى و هفت سالگى، بارها علائمى مىديد كه از آينده درخشان او خبر مىداد. مانند ابري كه بر سر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر « بصرى» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مىگفت، و صداهايى كه مىشنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد! 2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مىشود كه او را بگيرد تا به زمين نيافتد يا او را تقويت كند كه از شك و ترديد به در آيد؟ 3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدايى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟! 4- تخت و تاج و ساير تشريفات، تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هر گونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث به تقليد از تاجگذارى پادشاهان ايران، خواستهاند براى پيغمبرعربى هم در عالم خيال چنين صحنهاى بسازند!
ماجراى بعثت بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى برد كه خاتم انبياء چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسىهاى لازم از مجموع نقلها به اين نتيجه رسيدهايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث خاندان نبوت رسيده است، واقعيت بعثت را چنان روشن مىسازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمىكند. از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مىسازد، روايتى است كه در ذيل از لحاظ خوانندگان مىگذرد: پيشواى دهم ما حضرت امام هادى عليه السلام مىفرمايد: « هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بود به مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حرا مىرفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مىنگريست، و شگفتىهاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مىداد. به اطراف آسمانها نظر مىدوخت، و كرانههاى زمين، درياها، درهها، دشتها و بيابانها را از نظر مىگذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مىآموخت. ازآنچه مىديد، به ياد عظمت خداى آفريننده مىافتاد. آنگاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مىورزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشن ترين و نرم ترين دلها يافت. در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمانها گشوده گردد. محمد صلى الله عليه و آله از آنجا به آسمانها مىنگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد صلى الله عليه و آله آنها را مىديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمانها به سر محمد صلى الله عليه و آله و چهره او معطوف داشت. در آن لحظه محمد صلى الله عليه و آله به جبرئيل كه در هالهاى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟ جبرئيل گفت: « نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدايى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت بزرگ است. خدايى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهايى ياد داد كه نمىدانست.» پيك وحى، رسالت خود را به انجام رسانيد، و به آسمانها بالا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مىكرد، بيهوش شد، و دچار تب گرديد. از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست خردمند ترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمىدانست. در اين وقت خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوهها و صخرهها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مىرسيد، به وي اداى احترام مىكردند، و مىگفتند: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بودهاند، و آنها كه بعدها مىآيند برتر و زيباتر و پرشكوه تر و گرامى تر گردانيده است. از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد. پس از آن نيز پيروانت به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب عليه السلام ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مىگردند. دانشهاى تو به وسيله دروازه شهر حكمت و دانش على بن ابي طالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مىگردد. به زودى ديدگانت به وجود دخترت فاطمه سلام الله عليها روشن مىشود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مىآيند. عنقريب دين تو در نقاط جهان گسترش مىيابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مىدهيم، و تو آن را به برادرت على مىسپارى. پرچمى كه در سراى ديگر، همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مىآيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود. پيامبر پس از شنيدن اين سخنان با خود گفت: " خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مىدهى كيست؟ آيا او پسرعم من است؟" ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مىگردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت برترى خواهد داشت. (13) در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث شريف و نقل آن در تفسير سوره اقرا غافل ماندهاند، با اين كه نكات جالب و تازهاى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مىكند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند. ملاحظه مىكنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدمهايى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت. همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بويى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدايى.» خديجه كه از سال ها پيش هالهاى از نور نبوت در سيماي درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر بردهام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14) بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز كوه حرا از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبياء گرديد.
نظر ما پيرامون بعثت پيغمبر (ص) نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مىكند، و متاسفانه كسى توجه نكرده، اين است كه همه مفسران اسلامى نوشتهاند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج آيه آغاز سوره «علق» بر پيغمبر نازل شد. اين پنج آيه از« اقرا باسم ربك الذى خلق» آغاز مىگردد. و به «مالم يعلم» ختم مىشود. هيچ كس نگفته است «بسم الله» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفتهاند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده، يا طور ديگر بوده؟ اينها سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمىبينيم. ما پس از تحقيقات زياد به اين نتيجه رسيديم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه « بسم الله الرحمن الرحيم» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد.« اقرا باسم ربك» نيز به همين معنا است. باء « بسم» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. در حقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پيغمبر در آغاز كار و اولين برخورد با پيك وحى نمىدانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مىخواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:« بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذي خلق -»؛ نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم. در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مىباشد. ولى جاى تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياوردهاند. حديث اول دركتاب «كافى» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: « نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد، بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود.!» حديث دوم در«عيون اخبارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...» حديث سوم در«محاسن برقى» ج 1، ص 41 از صفوان جمال روايت مىكند كه گفت حضرت صادق عليه السلام فرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اين كه در آغاز آن « بسم الله الرحمن الرحيم» بود. (15) با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مىگوييم كه پيك وحى الهى، سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت با شش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى « بسم الله الرحمن الرحيم» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز« بسم الله» بگويد و سرآغاز كار نبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد. پس «اقرا باسم ربك» يعنى نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجدداً گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا باسم ربك الذى خلق.» يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين « بسم الله الرحمن الرحيم» است، و پيغمبر بار دوم « بسم الله» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستور داده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: « بسم الله الرحمن الرحيم.» آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مىسازند. به عبارت روشن تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبياء صلى الله عليه وآله ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت كند فقط گفتن « بسم الله الرحمن الرحيم» بود! بقيه آيات همان طور كه پيك وحى مي خواند مانند موارد بعدي در دم در سينه مقدس آن حضرت نقش مىبست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا حفظ كند. اين بود واقعيت بعثت از زبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.
پی نوشت ها: 1- سيره ابن هشام، ج 1، ص 154. سيره ابن هشام كه آن را قديمي ترين تاريخ حيات پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله دانستهاند، تلخيص از « سيرَة النبى (ص) »، تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقريب» رمى به تشيع او نموده است.( ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.) 2- سيره حلبيه، ح 1، ص 381. 3- همان، ج 1، ص 382. 4- همان، ج 1، ص 382. 5- تاريخ طبرى، ج 3، ص 1149/ سيره ابن هشام، ج 1، ص 155. 6- سيره حلبيه، ج 1، صص 380 – 391. 7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44. 8- در زيارت وارث حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام مىخوانيم كه: « گواهى مىدهم تو نورى بودى در صلبهاى شامخ پدرانت و رحمهاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.» 9- حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول « صحيح بخارى» و تفسير سوره علق جزء سوم آن، و باب ايمان « صحيح مسلم نيشابورى» و تفسير سوره علق در «صحيح ترمذى» و سنن نسائى آمده است. 10- كتاب « اجتهاد در مقابل نص» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده علي دواني، ص 412. 11- سيره حلبيه، جلد ا، ازص33 تا ص42. 12- اين کتاب به يارى خداوند تفصيل بيشتر و تحقيق كامل در آينده توسط آقاي علي دواني منتشر خواهد شد. 13- بحارالانوار،علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد. 14- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36. 15- مفاخراسلام، علي دواني، ج 1، ص 368. برگرفته از تاريخ اسلام علي دواني
زبان وحی
جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:55 قبل از ظهر
زبان وحی
زبان،آسانترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنی در انسان به شمار میرود وساده ترين ابزاری است كه آدمی میتواند در حيات اجتماعی،معانی متصوره خويش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگىاجتماعی است تنها از همين راه است كه سهل و ساده انجام مىگيرد. لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از بزرگترين نعمتها ياد كرده است الرحمان. علمالقرآن.خلق الانسان.علمه البيان (1) ،پروردگاری كه گستره رحمت او موجب گرديد تا قرآن را به انسان بياموزد،بزرگترين نعمتی را كه پس از نعمت آفرينش به او ارزانىداشت،نعمتبيان بود. شرايع الهی كه بری انسانها آمده و با آنان سخن گفته،از همين شيوه معمولی ومتعارف بهره جسته است." و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم (2) ،و هيچ پيامبری را نفرستاديم مگر آن كه با زبان مردم خويش سخن گويد،تا[بتواند پيام الهىرا]بری آنان روشن سازد".از اين رو زبان شريعت همان زبان مردم است و چون روىسخن با مردم است،بايد با زبانی قابل فهم ارائه گردد. قرآن در ميان قوم عرب نازل گرديد و با زبان عربی رسا و آشكار بر آنان عرضهشده است." انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (3) ،ما، قرآن را به زبان عربی فرستاديم تابتوانيد[خطاب به عرب]آن را درك كنيد". " انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (4) ،ماآن را قرآنی عربی قرار داديم تا بتوانيد[پيام]آن را دريافت داريد".به علاوه خداوندزبان قرآن را زبان عربی آشكار معرفی كرده است: و هذا لسان عربي مبين (5) «مبين»بهمعنی آشكار است. " نزل به الروح الامين.علی قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربيمبين (6) ،روح الامين[ جبرئيل]آن را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانىها]ازهشدار دهندگان باشی[و آن را]با زبان عربی آشكار[آورد]". "و لقد يسرنا القرآن للذكرفهل من مدكر» (7) ،و قرآن را بری پند آموزی سهل و آسان كردهايم،پس آيا پند گيرندهاىهست؟". " فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون (8) ،در حقيقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانيديم،اميد كه پند گيرند". "قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون (9) ، قرآنىعربی بىهيچ پيچيدگی[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پويند". لذا بايد گفت:زبان وحی-يا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (10) كه موردخطاب قرار گرفتهاند كه سهل و آسان و بدون پيچيدگی در بيان بر آنان عرضه شده. البته هر يك بر وفق استعداد خود از آن بهرهمند مىشوند. «انزل من السماء ماء فسالتاو ديةبقدرها» (11) ،از آسمان،باران[رحمت]را فرو فرستاد و بستر رودها هر يك،بهاندازه گنجايش خود روان شدند».خداوند اين آيه را به عنوان«مثل»آورده است. باران رحمت كنايه از قرآن و شريعت،و بستر رودها كنايه از استعدادهی متفاوت انسانها است تا هر يك بر حسب ظرفيت و اندازه پذيرايی خود از آن بهره گيرد.لذادر پايان مىگويد: «كذلك يضرب الله الامثال،اين گونه است كه خداوند مثلهامىآورد»،يعنی با ضرب المثل(مثل زدن)واقعيتحال را روشن مىسازد،زيراگفتهاند«المثال يوضح المقال،مثال آوردن گفتار را روشن مىسازد». آری قرآن،ظاهری دارد و باطنی (12) ،كه ظاهر آن بری همه آشكار است ولی عمقباطن آن به انديشه و تدبر بيشتری نياز دارد.در جی جی قرآن دستور تعمق و تدبردر آيات آن داده شده افلا يتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها (13) ،آيا در قرآننمىانديشند، يا[مگر]بر دلهی شان قفلهايی نهاده شده است؟!».هم چنين محكمی دارد و متشابهی (14) .محكم آن دلالتی رسا و متشابه آن پيچيده است و دانش و بينش بيشتری لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولی با اين وصف هرگز راهرسيدن به حقايق نهفته و آشكار قرآن بر كسی بسته نيست و به ابزار فهم و وسايل رهيابی كه در اختيار دارد بستگی دارد. اين كه در حديث آمده:«العبارة للعوامو الاشارة للخواص» (15) به همين حقيقت اشارت دارد،يعنی مفهوم ظاهری آن براىهمگان است كه نگرشی سطحی دارند. ولی عمق باطنی آن بری اهل تخصصاست كه با ابزار دانش و بينش،و انديشيدن در نكتهها و ظرافتهی قرآن،حقايق آن را به دست مىآورند. آن چه گفته شد،بر وفق مقتضی حكمت الهی است تا سخنی را كه بری مردمگفته،بر ايشان قابل فهم باشد.به علاوه صفحه بلند تاريخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پيام الهی را كه بر دست پيامبرانشان بر آنان عرضه مىشده فهميدهاند،وهيچگاه در تاريخ ثبت نشده كه پيروان پيامبری گفته باشند:زبان پيامی كه آوردهاىبری ما مفهوم نيست! ولی اخيراً شبههی مطرح شده كه زبان وحی قابل فهم نيست،جز مفهوم ظاهری آن(در حد ترجمه)كه راه رسيدن به حقيقت آن بری بشريتبسته و درك آن ميسور نمىباشد. مىگويند:وحی چون پيام الهی و سخن از ماوری جهان طبيعت است،نمىتواند نمايانگر مفهوم حقيقی آن باشد.زيرا واژههی به كار رفته در لسانشريعت،بری مفاهيمی وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخيت(همگونی)دارد و با آن چه در پس پرده غيب وجود دارد سنخيتی ندارد و اينناهم گونی ميان اين دو گونه مفاهيم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحىرا از كار مىاندازد.مىگويند:پر پيدا است كه كار برد اين گونه واژهها بر پايه استعاره وتشبيه امور نامحسوس به اشيا محسوس نهاده شده است و هرگز نمىتواند لفظ مستعار نمايانگر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخی زبان وحی را زبان رمز دانسته اند كهكشف آن بری هر كس ميسور نيست.برخی فراتر رفته زبان وحی را تمثيلی و تخيلىمحض گرفتهاند كه اصلاً از واقعيتی حكايت ندارد،جز ترسيم مجرد ذهنی همانندكتاب«كليله و دمنه»كه مطالب اخلاقی و تربيتی را در قالب تصوير ذهنی درآورده است.در نتيجه نمىتوان از ظاهر تعابير كتب آسمانی،به حقيقتی ثابت پىبرد،و با اين شيوه خواستهاند تا برخی ناهنجارىها(خلاف واقعيتها كه احياناً دراين كتب به چشم مىخورد)توجيه كنند و برخی اشكالات وارد بر كتب عهدين را مرتفع سازند.دنباله روها گمان بردهاند كه مىتوان همين شيوه را درباره قرآن نيزبه كار برد!در جی خود (16) مشروحا در اين باره سخن خواهيم گفت.در اين جا بحثمختصری مىآوريم: زبان وحی به ويژه قرآن كريم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه مىتوانآن را اجمالاً به چهار بخش تقسيم كرد: 1- احكام و تكاليف:كه مرتبط به رفتار انسانها و تنظيم حيات اجتماعی است. قرآن در اين بخش كاملاً صريح و رسا سخن گفته است،زيرا دستورالعملهايی است كهبايد انسانها(مخاطبين اصلی كلام) به خوبی درك كنند تا بتوانند به درستی انجامدهند،مانند: يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون (17) هر كه زبان عربی بداند،به خوبی مىفهمد كه روی سخن در اين آيه،با همه مردم است تا تنها خدايی را پرستش كنند كه آفريدگار جهانيان است،چه حال و چهگذشتگان.باشد تا حالت تقوی(پروا)در آنان پديد آيد.زيرا هر كه خدا را پروا داشتهباشد،در زندگی پروا دارد و به درستی رفتار مىكند. فهم محتوايی اين قبيل آيات،همانند آيه «احل الله البيع و حرم الربا» (18) و غيره،بری عرب زبانان و عربی دانان كاملاً سهل و ساده است و هرگز با دشواری مواجهنمىشوند،مگر بری شناخت كم و كيف انجام اين گونه دستورات كه با مراجعه بهتوضيحاتی كه در سنت آمده است روشن مىگردد. 2- امثال و حكم: كه به منظور پند و اندرز و بيدار شدن ضمير انسانها در قرآنآمده است.اين بر دو گونه است:گاه از واقعيتهی حيات بهره گرفته و به انسانهاهشدار مىدهد تا از گذشته عبرت بگيرند. زيبايىها و زشتىهی گذشته تاريخانسان را،در جلوی چشم وی قرار مىدهد تا از آن پند گيرد. خوبىها را دنبال كند واز بدىها دوری جويد و گذشته ناگوار خود را تكرار ننمايد.سر گذشت بنىاسرائيل و اقوام مشابه كه در قرآن بسيار از آن ياد شده و نكوهش گرديده به همين منظوراست.واقعيتهايی است كه جوامع بشری بايد از آن پند گيرند و دگر بار گذشتهخود را تكرار ننمايند. درباره اهل كتاب كه گذشته رسوی خود را تكرار مىكردند،مىفرمايد: «يسالكاهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء،فقد سالوا موسی اكبر من ذلك فقالوا ارنا اللهجهرة» (19) ،اهل كتاب از تو مىخواهند تا نوشتهی از آسمان بر آنان فرود آوری،البته ازموسی درخواستی بزرگتر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنمی!». درباره اعراب مشرك مىگويد: «و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية،كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم» (20) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن نمىگويد؟يا بری ما نشانهی نمىآيد؟كسانی كه پيش از اينان بودند[نيز]مانند همين گفته[بی جا]ايشان را مىگفتند،[زيرا]دلها[و انديشهها]شان به هممىماند». درباره ويرانههی باقی مانده از قوم لوط كه در معرض ديد مشركان بوده هشدارمىدهد: «وانكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون (21) ،صبحگاهان و شامگاهانبر[آثار ويران شده]آنان مىگذريد،آيا[عبرت نمىگيريد و]نمىانديشيد؟!». و درباره مقايسه مشركان با آل فرعون كه گم راهی را بری خويش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد. كداب آل فرعون و الذين منقبلهم كفروا بآيات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوي شديد العقاب. ذلك بان الله لم يكمغيرا نعمة انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم. كداب آل فرعونو الذين من قبلهم كذبوا بآيات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم» (22) ،اين[اشاره به كيفر الهی]دست آوردهی پيشين شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستمكار نيست. همانند رفتار پيروان فرعون و پيشينيان آنان،به آيات خدا كفر ورزيدند،پس خدا به[سزی]گناهانشان گرفتارشان كرد.خدا نيرومند و سخت كيفر است.اين[كيفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتی را كه بر قومی ارزانی داشته تغيير نمىدهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند تغيير دهند[يعنی تغيير حالت و تغيير جهت دهند]و خدا شنوی دانا است. [رفتاری]چون رفتار فرعونيان و پيشينيان آنان كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند،پس ما آنان را به[سزی]گناهانشان هلاك كرديم». گونه ديگر«ضرب المثل،مثل زدن»است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتی خاص كه گوينده،آن را به تصوير مىكشد و پيام خود را در قالب آن بيانمىدارد.قرآن در توانايی ترسيم هنری و گويا نمودن ضرب المثلها تا سر حد اعجازپيش رفته است. ضرب المثل،گرچه جنبه تخيلی دارد،ولی خود يك نوع پيامرسانی است كه در قالب هنر،اين رسالت را ايفا مىكند.در واقع ابزاری است كه پيامرسان از آن استفاده مىكند. قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و درترسيم حالات اشخاص يا گروهها با بهترين وجهی هنر تصوير را به كار برده است (23) . قرآن در آيههی 16 تا 20 سوره بقره،به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است.دو حالت درونی و برونی نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كيفيتی شيوا و رسا ترسيم شده است. در سوره ابراهيم،بيهوده بودن كارهی كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمىبخشيده؛ مثل الذين كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرونمما كسبوا علی شيء ذلك هو الضلال البعيد (24) ،مثل كسانی كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهايشان به خاكستری مىماند كه بادی تند در روزی طوفانی بر آن بوزد.ازآن چه به دست آوردهاند هيچ[بهرهی] نمىتوانند برد.اين است همان گمراهی دورو دراز».جالب آن كه از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كهحالت فنايی آتش سوخته را مىرساند!در سوره بقره،كمك رسانی به بينوايان را كهتوام با منت گذاری و آزردن خاطر آنان انجام گيرد،به بخششهی رياكارانه(خود نمايی)تشبيه نموده،آن گاه در قالب هنری ترسيم،بيهوده بودن آن را تجسمبخشيده است: «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون علىشيء مما كسبوا و الله لا يهدي القوم الكافرين» (25) ،پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايىاست كه بر روی آن،غبار خاكی[نشسته]است،و رگباری به آن رسيده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جی گذارده است. آنان[ رياكاران]نيز از آن چه به دستآوردهاند بهرهی نمىبرند،و خداوند،كافران را هدايت نمىكند». اين گونه ضرب المثلهی ترسيمی در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس فيهذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون (26) .در جی ديگر مىگويد: و لقد صرفنا للناس فيهذا القرآن من كل مثل (27) ،يعنی مثلهی گوناگونی آوردهايم،باشد تا ضمير خفتهانسانها را بيدار سازيم. اين دو بخش از آيات قرآنی(بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ)كاملاً بری مردم آن روز-كه مخاطبين قرآن بودند-و نيز بری همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه" بلسان عربي مبين (28) ،به زبان عربی رسا و آشكار"بری هميشه جريان دارد. اين دو بخش از گفتار قرآن،اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مىگيرد و هيچ گونه ابهامو دشواری در فهم آن بری هيچ كس وجود ندارد.تنها آشنايی با لغت عرب ياترجمه قرآن به زبان خواننده،بری بهرهمند شدن از آن،كافی است. مىماند دو بخش ديگر(بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف)كه بيشتراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است. ولی شيوههی به كار رفته همانشيوههی متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهری آشكار و باطنىژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفيتخود از آن بهرهمند مىگردد.در زيرنمونههايی از آن را مىآوريم: 3- سخن از سری غيب: قرآن و هر كتاب آسمانی چون از جهان غيب پيامآوردهاند،ناگزير از آن جهان شمهی بازگو كردهاند.البته اين واژهها و الفاظی كه براىتوصيف جهان غيب به كار رفته،بری مفاهيمی وضع شدهاند كه متناسب با عالمحس و شهود است و نمىتوانند كاملا بازگو كننده مفاهيمی باشند كه در سراىغيب جريان دارد.به علاوه ،ابزار درك ساكنين اين جهان،چه ظاهری (حواس پنجگانه) و چه باطنی(عقل و انديشه)بری درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمی از سنخ ديگر ناتوانند.از اين رو است كه درگزارههی كتب آسمانی درباره مفاهيم غيبی،از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونهی تقريبی و از باب تشبيه نامحسوس به محسوسگزارش كنند.اين شيوه متعارفی است كه در اين گونه تشبيهها،به تقريب بسندهمىشود و بيان يا درك تحقيقی-با اين وصف-امكان پذير نيست. به«اجنحه (30) ،بالها»تعبير شده است،زيرا بال وسيله پرواز است و كار برد آن درنيروهايی كه امكانات كار را فراهم مىكنند،متعارف مىباشد.بال و بازو هر دو دراين مفهوم كار برد دارند و مفهوم حقيقی هيچ يك مقصود نيست. هم چنين است موقعی كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعلههی آتشدوزخ سخن به ميان مىآيد.نمىتوان عيناً همين مفاهيمی را كه در اين سرا جرياندارد داشته باشد،بلكه متناسب با سری ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن بری ماآشكار نيست، اين از كوتاهی فهم ما است،نه از قصور بيان قرآن.البته در اين بارهسخن بيشتری بايد گفت تا برخی سوء تفاهمها مرتفع گردد كه با توفيق الهی در جی خود مىآوريم (31) . 4- معارف و اصول شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلىمطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحىنبود،معلوم نبود كه بينش بشری بدان راه مىيافت و شايد بری هميشه چنين باشد. كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال،كه همگی توقيفی است و عقل با كمك وحی بدان راه يافته ممکن نيست ،به طوری كه تا 99 اسم بری پروردگار شناخته شده است (32) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: «هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمانالرحيم.هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما يشركون.هو الله الخالق البارىء المصور له الاسماء الحسنی،يسبح لهما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم» (33) ،او خداوندی است كه جز او خدايىنيست.به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مىباشد. رحمت او شامل ،و عنايتخاص او كامل است...او فرمان روا و صاحب اختياری است كه درگاه او تا سر حد قداست پاكيزه است. سلامت و امنيت را بر جهانيان بر افراشته است.عزت و قدرتو جبروت و كبريايی او بر جهان سايه افكنده است.از آن چه مشركان مىپندارند بهدور است.او استخدی آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات. تمامی نشانههی نيكی و نيك خواهی در او فراهم است.آن چه در آسمانها و زميناست[جمله]تسبيح او مىگويند[او را ستايش مىكنند]او[بر هر چه اراده كند]پيروز و حكمت انديش است». راز آفرينش را در آفرينش انسان مىتوان يافت. انسان آفريدهی استخدا گونهكه مظهر تام صفات جمال و جلال الهی است "اني جاعل في الارض خليفة (34)" .و دايعالهی بدو سپرده شده است:" انا عرضنا الامانة علی السماوات و الارض و الجبال فابينان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان "(35) .انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خودرا بدو بسپاريم.لذا تعليم«اسماء»(پی بردن به حقايق هستی)بدو اختصاص يافت و" علم آدم الاسماء كلها "(36) ،و خداوند او را گرامی داشت و "لقد كرمنا بني آدم" (37) .و چوناو را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد" فاذا سويته و نفخت فيه منروحي فقعوا له ساجدين "(38) .بدين سبب تمامی نيروهی جهان هستی،چه در بالا و چهدر پايين،در اختيار كامل او قرار گرفت و" سخر لكم ما في السماوات و ما في الارضجميعا منه "(39) .از اين رو تمامی اشيا بری انسان آفريده شده استيعنی در انساننيرويی آفريده شده تا تمامی نيروها را در اختيار گيرد تا وجود خويش را تجلی گاهحضرت حق قرار دهد،و تمامی صفات جمال و جلال كبريايی حق در وجود اوجلوهگر شود.«خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي،همه چيز را بری تو-خطاب به انسان كامل-آفريديم،و تو را بری خود» (40) ،زيرا آفريدهی كه بتواند چنانجلوه گاه حضرت حق قرار گيرد،جز انسان اين شايستگی را نداشت،لذا درآفرينش او به خود تبريك گفت: «فتبارك الله احسن الخالقين» (41) . انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جی ديگر چنين توصيفی از انسانارائه نشده است،و مسير حركت انسان در بستر تاريخ،خود نشانگر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده.
پی نوشت ها: 1- الرحمان 55:4-1. 2- ابراهيم 14:4. 3- يوسف 12:2. 4- زخرف 43:3. 5- نحل 16:103. 6- شعراء 26:195-193. 7- قمر 54:17 و 22 و 32 و 40. 8- دخان 44:58. 9- زمر 39:28. 10- يعنی.زبان متعارف كه بری همگان قابل فهم باشد،با اين تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق دركمطالب مؤثر است. 11- رعد 13:17. 12- پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله:فرموده: «للقرآن ظهر و بطن».(تفسير عياشی،ج 1،ص 11). 13- محمد 47:24. 14- «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات و اخر متشابهات» (آل عمران 3:7). 15- بحار الانوار،چاپ بيروت،ج 75،ص 278. 16- التمهيد،ج 7. 17- بقره 2:21. 18- بقره 2:275. 19- نساء 4:153. 20- بقره 2:118. 21- صافات 37:138-137. 22- انفال 8:54-51. 23- ر.ك:سيد قطب،التصوير الفنی في القرآن. 24- ابراهيم 14:18. 25- بقره 2:264. 26- زمر 39:27. 27- اسراء 17:89. 28- شعراء 26:195. 29- «فالمدبرات امرا» (نازعات 79:5)،يعنی نيروهی عاقل و فعال كه تدبير جهان هستی با دست آنان انجام مىگيرد. 30- «جاعل الملائكة اولي اجنحة مثنی و ثلاث و رباع» (فاطر 35:1). 31- ج 7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است.علامه به اين جهت در مقدمه تفسير الميزان(ج 1،ص 9-6) اشارتی دارد. 32- صدوق در كتاب توحيد(ص 220-194)اسماء حسنی الهی را مشروحا بيان داشته است:هم چنين رجوع شود به فيض كاشانی، علم اليقين،ج 1،ص 150-97.سبزواری،شرح الاسماء الحسنی،مصباح كفعمی. ص 347-312 ابن فهد حلی،خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312-298،شرح اسماء حسنی فخر رازی ص 353-152. 33- حشر 59:24-22. 34- بقره 2:30. 35- احزاب 33:72. 36- بقره 2:31. 37- اسراء 17:70. 38- حجر 15:29. 39- جاثيه 45:13. 40- فيض كاشانی،علم اليقين،ج 1،ص 381،به نقل از مشارق انوار اليقين،ص 67. 41- مؤمنون 23:14.
پیامبر رحمت
جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:53 قبل از ظهر
پيامبر رحمت
موقعيت زنان در شبه جزيره خرافات در عقايد عرب جاهلي علم و دانش در حجاز شکفتن آفتاب مهر آغاز رسالت خدا به وجود محمد(ص) مي بالد خدا به او قسم ياد مي کند خصلت هاي پيامبر(ص) در قرآن
شبه جزيره عربستان جداي از اينکه داراي انسجام واقتدار حکومتي نبود، انواع جرم ها، جنايت ها، خرافات و ... در آن موج مي زد.هرچند که بيان مفصل موقعيت اجتماعي، سياسي، اخلاقي و اقتصادي به درازا مي کشد واين مطلب چيزي است که کتب معتبر تاريخي و اشياء کشف شده باستاني برآن صحه مي گذارد، اما در اينجا جمله اي از امام علي(ع) در وصف مردمان آن روزگار را مي آوريم که ازهر متني گوياتر است: " خداوند محمد(ص) را براي هشدار به جهانيان فرستاد در حاليکه امين قرآن است. و شما مردم عرب بدترين دين را در بدترين سرزمين ها داشتيد، در سرزميني که سنگلاخ و غرق در مارهاي زهرآلود بود زندگي مي کرديد، آب کثيف مي نوشيديد، غذاي خشک و خشن مي خورديد، خون يکديگر را مي ريختيد، به خويشاوندانتان اعتنا نمي کرديد، بت ها در ميان شما نصب شده و گناهان شما را محاصره کرده بود."(1)
موقعيت زنان در شبه جزيره: زنان از جايگاه بسيار پستي برخوردار بودند. آنان فرقي با يک کالاي مصرفي نداشتند . دخترانشان را" زنده به گور" مي کردند. حال يا از روي فقر و نداري يا به خاطر ظلم و ستم و تجاوزهايي که صورت مي گرفت. شخصي به نام " قيس بن عاصم" از زنده به گورکردن هشت دختر خود ناراحت نيست و تنها از زنده به گور کردن دختر نهم قدري ناراحت مي شود و در محضر پيامبر (ص) عرض مي کند: براي سفري از خانه خارج شدم.ايام وضع حمل همسرم بود. سفرم قدري طول کشيد. وقتي برگشتم، همسرم گفت: بچه سقط شده است. سالها گذشت. يک روز دختر جوان و زيبائي به خانه ما آمد. سراغ مادرش را مي گرفت. همسرم گفت: من به تو دروغ گفتم. بچه ما سقط نشده بود و اين دختر، بچه ماست. آن مرد مي گويد: من چيزي نگفتم و همسرم خيال کرد من راضي هستم . يک روز از نبودن همسرم، استفاده کردم. دست دخترم را گرفتم و او را به بيابان بردم. گودالي کندم. دختر مي گفت: بابا اين گودال براي چيست؟ من جواب ندادم. گودال آماده شد. او را در آن انداختم. در حاليکه دخترم گريه مي کرد و مي گفت: مي خواهي مرا اينجا بگذاري و خودت برگردي؟ من به روي او خاک مي ريختم تا اينکه زير خروارها خاک جاي گرفت... پيامبر(ص) حرفهاي مرا را مي شنيد و فرمود:" اين کار قساوت قلب است. کسي که ترحم نکند روز قيامت به او ترحم نمي شود."(2)
خرافات در عقايد عرب جاهلي : در زندگي عرب جاهلي به دليل باديه نشيني و دوري از تمدن و فرهنگ شهرنشيني و زندگي اجتماعي، خرافات بسياري راه يافته بود: الف: آتش افروزي براي آمدن باران... ب: اگر گاو ماده آب نمي خورد گاو نر را مي زدند. ج: شتري را در کنار قبري حبس مي کردند تا صاحب قبر هنگام قيامت پياده محشور نشود. د: اگر در بيابان گم مي شدند پيراهن خود را وارونه مي پوشيدند. ه: به هنگام مسافرت نخي را به درختي مي بستند. اگر به هنگام مراجعت آنرا مي يافتند، مي گفتند که همسر آنها در غيابشان خيانت نکرده، اما اگر گم مي شد و ... آن را حمل بر خيانت همسر خود مي کردند و...
علم و دانش در حجاز : حجاز در آن روزگار بيشتر از 17 نفر که سواد خواندن و نوشتن داشته باشند نديده بود و ساير مردم از داشتن دانش و سواد بي بهره بودند.
شکفتن آفتاب مهر: در چنين شرايطي و در سال حمله " ابرهه" به خانه کعبه، اشرف مخلوقات الهي براي پايان دادن به اين وضعيت ننگين، ديده به جهان گشود. دوران کودکي را بدون مهر پدري تا شش سالگي در دامان پر مهر مادر گذراند. اما تقدير بر آن بود که او چون پولادي، آب ديده شود و از کودکي، صبر و رنج را توأما بر دوش کشد. از همان کودکي با هر گونه خرافه و جهل مبارزه کرد و در جواني مورد اعتماد مردم و يار و ياور ستمديدگان گرديد. تحمل جو ناهنجار اجتماعي برايش ناگوار بود. براي گريز از اين فضا چه شغلي بهتر از" شباني". خود در اين باره مي فرمايد: خداوند هيچ رسولي را مبعوث نکرد، مگر اين که به چوپاني مشغول شده باشد، تا بدينوسيله با صبر و شکيبايي بتواند مردم را تربيت کند. (3) دراين زمينه نکته جالب ديگري گفته شده و آن اين که: اين شرايط باعث شد تا پيامبر(ص) از شهر خارج شود و به دوراز هياهوي جاهلان در نشانه هاي صنع حضرت حق تامل کند و به قدرت لايزال او بيشتر پي ببرد.
آغاز رسالت در يکي از روزها که درغار کوچک حرا مشغول خودسازي و راز و نياز با خالق متعال بود، صداي خجسته و با صلابتي را مي شنود که امر به خواندن مي کند . پس از سه بار پيامبر نيز با او زمزمه مي کند. " بخوان، بخوان به نام پروردگاري که ترا خلق کرد، پروردگاري که انسان را از خون بسته اي به وجود آورد.، بخوان که خداي تو کريم است، خدايي که به وسيله قلم ياد مي دهد و به انسان آنچه را که نمي داند مي آموزد"( سوره علق) آري چه شروع زيبا و کاملي . اين آيات از خواندن، خلقت، کيفيت خلقت، شکر و سپاس، علم و دانش و... سخن گفته است، گويي خواندن مترتب بر فهم و درک آدمي از خلقت است. و گويي باور خلقت اگر با علم و دانش عجين شود، انسان را به اوج آگاهي مي رساند...
اولين دعوت : اولين ماموريت پيامبر(ص) در خصوص دعوت رسمي به دين حنيف ، نسبت به خويشاوندان او رقم خورده است. که اين امر از دو جهت داراي اهميت است: الف: دعوت اقوام مي تواند در شروع کار پشتوانه خوبي باشد. و اگر آنها دعوت پيامبر(ص) را لبيک مي گفتند، شايد کفار مکه جرأت آن همه جسارت را به خود نمي دادند... ب: خانواده و اقوام اولين زير ساختاري است که بايد اصلاح شود تا جامعه روند اصلاحي خود را زودتر طي کند...
اهداف رسالت: با کنکاش در آيات قرآن هدف ارسال رسولان به خوبي مشخص مي شود و آن دستيابي مردم به فهم و درک اجتماعي براي اقامه عدل و قسط است. از اين رو برخي از آن اهداف عبارتند از:" از بين بردن شرک (4)، احسان به والدين (5) ، ممانعت از فرزندکشي (6)، اجتناب از همه زشتي ها(7)، ممانعت از آدمي کشي (8)،عدم خيانت به مال يتيم (9)، جايز نشمردن کم فروشي (10)، تکليف برانسانها به قدر توانائي (11)، صدق و راستي و دوري از دروغ (12)، وفا به عهد الهي (13) و...
خدا به وجود محمد(ص) مي بالد خداوند تبارک و تعالي در فرازهاي بسياري از قرآن با بياني محبت آميز از رسول بزرگوار خود ياد مي کند. در جايي با کلمه"عبده" او را از شرعداوت دشمنان کفايت مي کند.(14) نزول قرآن را برعبد خود مي داند (15) ،عبدش را به معراج مي برد، (16) محمد فقط رسول خداست(17) من ترا نفرستادم مگر آن که رحمتي براي دو عالم باشي .(18) رسول بزرگوار...و....(19) و در نهايت خداوند مي فرمايد:" خدا و ملائکه خدا بر محمد(ص) درود مي فرستند. اي کساني که ايمان آورده ايد، سلام و درود بسيار براو بفرستيد."( احزاب /56) پيامبر(ص) خود در اين باره فرموده است:" هر که بر من درود فرستد و بر آل من درود نفرستد، درود به خودش بر مي گردد(20) (يعني مورد قبول نيست) . خدا به او قسم ياد مي کند در چند جاي قرآن، خداوند به او قسم ياد مي کند. مي فرمايد:" به جان تو اکثر مردم غرق در شهوت و گمراهي اند"( حجر آيه 72) " اي پيامبر(ص) به قرآن حکيم سوگند که تو از فرستادگان من هستي"( يس 1 تا 4) اگر او از کفرش دست برندارد ( به سبب اينکه ترا آزار داده) از او انتقام خواهم کشيد" (علق آيه 15)
خصلت هاي پيامبر(ص) در قرآن: قرآن خصوصيات مختلفي را براي رسول عظيم الشأن ذکر مي کند که پاره اي از آنها در ذيل مي آيد. الف) عفو ب) روي گرداني از جاهلان:" عفو و بخشش داشته باش و با مردم به نيکوئي رفتار کن و از مردم نادان دوري گزين"( اعراف/ 199) ج: مقام اطاعت(عبوديت):" اي پيامبر(ص) بگو: من نمي گويم که خزائن الهي نزد من است، و نمي گويم غيب مي دانم و نمي گويم فرشته هستم، من از چيزي که به من وحي شده است پيروي مي کنم..."( انعام/50) دراين آيه مقام اطاعت و بندگي از هر امر ديگري برتر شمرده شده است و از اين رو است که در نماز، اول به " عبوديت" پيامبر(ص) و بعد به " رسالت" او شهادت مي دهيم... د) خوشخويي، ه) مشورت، و) تصميم، ز) توکل: خداوند مي فرمايد: " از ناحيه رحمت خداست که تو با مردم نرم خو هستي. اگر خشن و سخت دل بودي، مردم از گرد تو پراکنده مي شدند، براي آنها طلب بخشش کن. براي آنها استغفار و در امورات با آنها مشورت کن و آن هنگام که تصميم لازم را اتخاذ کردي( براي انجام آن) بر خدا توکل کن"( آل عمران /159) در اين آيه چهار خصلت پيامبر(ص) بيان شده است که داشتن آنها براي بهره معنوي( از امام جماعت گرفته تا مرجع تقليد و...) لازم است و بدون آنها داراي نفوذ معنوي نمي شوند... ح): رحمت: بعضي پيامبر(ص) را مورد آزار قرار مي دادند و پشت سر پيامبر( ص) مي گفتند:" او گوش است" کنايه از اين که هرچه بگوئيم قبول مي کند. قرآن جواب آنها را مي دهد و اضافه مي کند:" اين که پيامبر(ص) حرف هايتان ( در امور فردي و پيش پا افتاده) را جدي نمي گيرد از جهت رحمت اوست به مومنين.( توبه /61) ط) صبر: خداوند رسولش را به صبر دعوت مي کند. چيزي که همه رسولان اولوالعزم از آن بهره مند بودند. زيرا بسياري از ندامت ها به خاطر تعجيل درتصميم گيري و شتاب در عمل کردن است.( احقاف 35) آري او اسوه اي است حسنه که قلمها و زبانها ازتوصيف آن عاجزند.او جامع اضداد است. هم رحم و شفقت در درياي بيکرانش موج مي زند و هم خشم و قهر در وجود نازنينش مواج است. او رسول خداست و نسبت به کفار و هر آنچه بوي شرک و نفاق مي دهد سخت گير و خشن است. و نسبت به مومنين مهربان و رحم دل است.
پي نوشت ها: 1- نهج البلاغه- خ 26. 2- فرازهايي از تاريخ اسلام ص18. 3- سفينة البحار مادة " نبي". 4 تا 13- انعام 151 و 152. 14- زمر/36. 15- فرقان/1. 16- اسراء/1. 17- آل عمران/144. 18- انبياء/7-1. 19- الحاقه/40. 20- آثار الصادقين،ج 4، ص475.
چراغ ایزد افروز
جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:52 قبل از ظهر
چراغ ايزد افروز رسول اکرم (ص) ، پيامبر درس نخوانده يا نابغه رسول اکرم (ص) و ديگر اديان وآيين ها
کوه حرا در اطراف مکه که هر ساله در ماه رمضان بر پاک ترين مرد زمانه آغوش مي گشايد ، دراين سال شاهد وقوع پديده اي شگفت است ، ديوارها ، قطعه قطعه ي سنگ ها ، در نواي مناجات اين مرد نرم شده اند ، در برابر روح پرستنده و بي آلايش او سر فرودآورده اند که ناگاه نوايي بس پرمهابت لرزه بر پيکره ي کوه مي افکند ، ندايي که آن مرد را به نام مي خواند و بشارت مي دهد که از سوي خالق جهان به شرف نبوت شرافت يافته ، تا انسان هاي سرگشته در تاريکي هاي جهل را به روشنايي و نور راهبر شود . و اين آغازي است بر رنج هاي بي شمار مردي که تا آن زمان محمد امين بود و پس از آن شب محمد رسول الله خاتم النبيين(ص) شد . رنج هايي که تنها شانه هاي استوار و ايمان نستوه او توان تحمل آن را داشت ، مردي که در تمام کائنات يگانه بود و براين يگانگي ، محبوب پروردگار عالميان شد . قريشيان ، تا آن زمان محمد را امين مکه مي دانستند و در حل اختلافات او را حکم مي کردند ،اما پس از آگاهي بر رسالتش ، به يکباره چون تمام دنياي خود را در برابر پيام رهايي بخش او در خطر ديدند با تمام قوا و با هر آنچه در توان داشتند عليه وي به پاخاستند ، ولي چه بيهوده تلاشي ، که آن کس را که خداوند عزيز گرداند اگر تمامي جهانيان گردآيند نخواهند توانست اندکي از عزت وي بکاهند ، و مشرکان بر اسرار و قدرت خداوند بس ناآگاه بودند و گذشت زمان اين سرخداوندي را بر آنان آشکار ساخت . ولي اينک با گذشت بيش از 1400 سال از بعثت آن بزرگمرد تاريخ بشريت و آخرين حلقه اتصال آسمان و زمين ، هنوز نواي تشکيک از سوي نه مشرکان که دينداران ديگر اديان که بر دينداري خويش داعيه بسيار دارند شنيده و خوانده مي شود ؛ و عجيب آنکه پيروان هر دين و آييني ، قرآن و پيام رسول اکرم را نسخه برداري از کتاب آسماني و دين و آيين خود مي پندارند ، اينان ديدگان حقيقت بين خود را براين مسئله مي بندند که استواري دين اسلام ، حق جويي و تازگي آن براي نومسلمانان حتي در دنياي پيشرفته غرب ، خود مي تواند حجتي بر اصالت پيام رسول اکرم باشد . اين نوشتار فرصتي است براي پاسخگويي به آن دسته ازمشرکان نويني که شرک خود را در پس اديان گوناگون پنهان ساخته و بر آخرين حجت حق ، رسول اکرم محمد مصطفي (ص) اشکال مي گيرند و او را نابغه و يا شاعري چيره دست مي خوانند نه پيامبري که از جانب خداوند بر هدايت خلق مبعوث شده است ؛ و اين نيست مگر عناد ديرپاي معاندان که بر سعي باطل خود باور دارند ولي خُـبث طينتشان ، آنان را بر طريقي چنين گمراه نگاه داشته است . " نويسندگان غربي که همه پديده ها را با اصول مادي مورد مطالعه قرارمي دهند ... مي کوشند که نبوت پيامبران و زير بناي اين موهبت الهي را که وحي باشد با اصول ماديگري توجيه وتفسير نمايند و آنچه را که پيامبران از شنيدن وحي و رويت فرشته مدعي هستند همه را مولود تخيل و تجلي شخصيت دوم پيامبران معرفي کرده و فداکاري و تلاش هاي توانفرساي آنان را نتيجه يک عمر فرورفتگي در خويش و فکر وانديشه پيرامون نجات قوم خويش مي دانند . " (1) در اين ميان تني چند از مستشرقان و سرسلسله آنان يک يهودي آلماني ، در صدد هستند با تشکيک در رسالت نبي مکرم اسلام ، اعتبار قرآن را به عنوان تنها سخن الهي که دچار تحريف نشده است زير سوال برند . بنياد تمام تفاسير غيرالهي اين مستشرقان از بعثت پيامبر اسلام و محوري ترين سخن ايشان اين است که : محمد نابغه و ابرمردي است که با مطالعه درمتون يهوديان و مسيحيان و اقتباس از آنان توانسته بنياد انديشه و تفکر خود را پي ريزي کند . اين مدعيان براي اثبات نظر خويش بر چند مورد تاکيد فراوان دارند : 1- انکار امي بودن (فاقد تواناني خواندن و نوشتن ) پيامبر؛ 2- داشتن روابط فکري با علماي يهود و نصاري ؛ 3- داشتن روابط فعال با مراکز فکري – فرهنگي خارج عربستان . اين موارد خلاصه اي از ادعاهاي منکران بعثت نبي مکرم اسلام است که توسط گلدزيهر آلماني – يهودي و درمنگام و بعضي غرب شيفتگان بيان مي شود ، و ما در صدد هستيم با ارائه دلايل عقلي ، باطل بودن اين ادعاها را آشکار سازيم .
رسول اکرم (ص)، پيامبر درس نخوانده يا نابغه
نبوغ محمّد نبوغ پيامبر اسلام، امري است که مستشرقان و معاندان جديد رسول خدا (ص) نيز به آن اذعان واعتراف دارند و چنانکه گفتيم يکي از پايه هاي تفسير غيرالهي ايشان از بعثت وي نيز همين اعتقاد به نبوغ و برخورداري آن حضرت از بهره هوشي بسيار بالاست. مسلمانان هم طبعاً اصل بهره مندي پيامبر اسلام از نبوغ را باور دارند. در اين نکته جاي هيچگونه مناقشه اي نيست، بلکه مناقشه در نتيجه اي است که مستشرقان از نبوغ محمد (ص) گرفته و اذعان و اعتراف به آن را براي تفسير غير الهي خود از بعثت کافي دانسته اند. براي رد اين ادعا مي توان گفت " نه علماي روانشناسي و تربيتي برفعليت يافتن ظرفيت هوشي نوابغ ، بدون محيط رشد مناسب باور دارند و نه تاريخ ، نوابغي سراغ دارد که بدون مکتب و مدرسه و معلم و محيط مناسب ... به شکوفايي رسيده باشند " (2) به راستي آيا مي توان تصورکرد که فردي برخوردار از استعداد خدايي و هوش بسيار بدون دستيابي به آموزش و بدون پرورش آغازگر نهضت بزرگي شود که تاکنون ادامه دارد ؟؟
پيامبر امّي مفسران، محققان و مستشرقان در باب واژه امّي و معناي آن اتفاق نظر ندارند. برخي از ايشان واژه امّيين در آيه "هو الذي بعث في الامّيين رسولاَ منهم يتلوا عليهم آياته..." را به معناي مشرکين و اعراب که اهل کتاب نبودند، گرفته اند. برخي نيز امّي را مأخوذ از ام القري و منسوب به آن دانسته و نوشته اند که اطلاق امّي به حضرت رسول از آن جهت است که اهل و ساکن ام القري يعني مکه بود. غالب علماي لغت هم، امّي را به معناي کسي که قادر بر خواندن و نوشتن نباشد گرفته اند. در قرآن کريم دو بار در سوره اعراف از حضرت محمد به عنوان امّي ياد شده است. غالب مفسران در معناي امّي به نقل معاني متعدد ياد شده پرداخته و سرانجام معناي صريحي از آن به دست نداده اند. به اين ترتيب به نظر مي رسد که از طريق واژه مذکور، عدم توانايي رسول خدا را بر قرائت و کتابت نمي توان ثابت کرد. ولي با اين حال قريب به اتفاق علماي مسلمان در امّي بودن پيامبر، در سالهاي قبل از بعثت ترديدي ندارند. تعدادي از همين علماء ، البته نه مبتني بر دلايل تاريخي روشن، بلکه براساس استدلال عقلي که سواد، کمال است و پيامبري که داراي تمام کمالات است، نمي بايد بعد از بعثت از اين کمال بي بهره باشد، معتقدند که حضرت رسول پس از بعثت سواد آموخته و بر قرائت و کتابت توانايي يافته است. " آيه "و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطّه بيمينک اذاً لارتاب المبطلون" (تو پيش از نزول قرآن نه هيچ کتابي مي خواندي و نه با دست خويش آن را مي نوشتي، اگر چنان بود باطل گرايان به شک مي افتادند) صراحتاً برعدم توانايي حضرت رسول در سالهاي قبل از بعثت بر قرائت و کتابت تاکيد مي کند....که جمله انتهايي آيه، ضمن اينکه ارائه قرآن را با عنايت به بي سوادي پيامبر، به خودي خود اعجازي براي آن حضرت و صدق الهي بودن بعثتش مي شمارد، تلويحاً بياني تحريک آميز نيز هست. بديهي است سکوت تاييد آميز قريش در مقابل اين آيه و عدم ادعايشان در با سوادي حضرت رسول، علي رغم بيان انکاري آيه، بارزترين دليل بر بي سوادي آن حضرت است."(3) انکار بي سوادي پيامبر اسلام، از سوي مدعيان يهودي و مسيحي به اين معني است که او در دوره قبل از بعثت معلماني داشته که نزد ايشان قرائت و کتابت را آموخته است. ناگفته معلوم است که اگر پيامبر چنين معلماني مي داشت، طبعاً قريش از وجود آنان آگاه بودند و آنها را معرفي مي کردند. اما قريشيان هيچگاه مدعي نشدند که پيامبر نزد کس يا کساني قرائت يا کتابت آموخته است.
پيامبر و شاعران ادعاي شاعري پيامبر هم از سوي منکران قريشي ايشان و هم از سوي مستشرقان عصر حاضر مطرح شده است . " شاعران، در ميان اعراب، عالمان، مورخان و روشنفکران جامعه محسوب مي شدند. اين سخن درستي است که شعردفتر عرب است دفتري که تمام انديشه ها، عقليات و حکمت و فرهنگ و دانش عرب در آن انعکاس دارد." (4) شاعران در ميان اعراب جايگاه فرهنگي ويژه اي داشتند و مجبور بودند تمامي اطلاعات ممکن و لازم را گردآوري کنند، تا به هنگام ضرورت آنها را در خدمت شعر خود درآورند و به عنوان سلاحي براي دفاع از قبيله خويش مورد استفاده قرار دهند. عرب جاهلي به هنگام جنگ بر هرچيزي که مي توانست با قبيله رقيب مباهات مي کرد و در اين ميان که شعر به سلاح خيال پردازي و غلو مجهز است مي توانست در مفاخره و گردن فرازي بسيار به کار اعراب آيد . " اگر قرار بود پيامبر اسلام، دستمايه هايي براي اعتلاي دانش و آگاهي خويش جستجو کند طبعاً بايد با همين شاعران که دانشمندان جامعه حجاز بودند، مربوط مي شد و در جمع ايشان رفت و آمد مي کرد و همانند ايشان با اين دفتر عرب پيوستگي مي داشت، اما نه تنها هيچ سند تاريخي از رابطه پيامبر اسلام با شاعران در دست نيست، بلکه گزارش هايي در دست داريم که خلاف اين ادعا را نيز آشکار مي سازد " (5) طبري (تاريخ نگار معتبر اسلام در سده )از پيامبر اکرم نقل مي کند که ايشان شعر را دوست نمي داشتند . علاوه بر اين پيامبر اکرم برخلاف اعراب که شعرشناس بودند يا اشعاري را از حفظ داشتند هيچگاه " شناخت دقيقي از قالب هاي شعري نداشتند " (6) و قرآن کريم به حق در اين باره مي فرمايد : "و ما علّمناه الشّعر و ما ينبغي له".( سوره يس آيه 69) رسول اکرم (ص) و ديگر اديان وآيين ها
پيامبر و حُـنـَفاء حنفاء ( جمع حنيف ) بت پرستان مکه بودند که در آستانه ظهور اسلام، از بت پرستي روي بر تافتند و خود را پيرو آيين حضرت ابراهيم شمردند. به عبارت ديگر، اينان روشنفکران و عناصر مترقي و آگاه جامعه خويش بودند که با غور وتفکر در نظم آفرينش از يک سو و ناتواني بتان از سوي ديگر به باطل بودن بتان و وجود خالقي يکتا ايمان يافته بودند . از ميان حنيفان پيش از اسلام مي توان به ابوذر غفاري اشاره کرد. مستشرقان ادعاي پيامبر بر نبوت را ادامه جريان حنفا در حجاز مي دانند ولي در اين باره مي توان ايرادهايي را وارد دانست . اگر اسلام در پيوند با حنفا بود بايد يکي از حنيفان مشهور به رهبري اين جريان مي رسيد ، و يا حنيفان بايد جزء اولين ايمان آورندگان بوده باشند ولي تاريخ نشان مي دهد که " جريان حنفاء عقيم است و دين اسلام بدون کمترين پيوند با ايشان پديد مي آيد....تاريخ چهره تمام حنفاي مکه را مي شناسد؛ شگفت تر اينکه پس از بعثت پيامبر هم، هيچکدام از حنفاء به آن حضرت ايمان نياوردند؛ با آنکه اگر او نماينده اقشار تکامل يافته اجتماعي جامعه خويش بود، علي القاعده بايد نخستين کساني که به او ايمان مي آوردند و او را همراهي مي کردند، همين حنفاء باشند. حنفاء نه تنها پس از بعثت پيامبر به آن حضرت ايمان نياوردند، بلکه بعضي از ايشان، نظير امية بن ابي الصلت، به دشمني با آن حضرت برخاست و در رثاي کشته هاي مشرکين در جنگ بدر، اشعاري سرود." (7)
پيامبر و يهوديان يکي از مهم ترين ادله مستشرقين ( البته به زعم خودشان ) بر واهي بودن بعثت پيامبر ارتباط آن حضرت با علماي يهودي است . يهوديان در يکتاپرستي خود را پيشگام تمام اديان مي دانند و بر پيروان ديگر اديان دراين زمينه مباهات مي کنند و چنان پيامبران ساير اديان را منکر مي شوند که گويي خداوند در بعثت انبيا مي بايست از آنان اجازه مي گرفت؛ از اينرو با اين که در کتاب تورات ( البته کتاب بدون تحريف تورات ) نام و نشان پيامبران پس از موسي ذکر شده بود ولي يهود ، تمام اين انبيا را منکر شدند و براي انکارآنان ،آن سخنان الهي ( انجيل و پس از آن قرآن ) را نسخه برداري از تورات و عهد عتيق خواندند ؛ اين در حالي است که ادعاي آنان که عمري به درازاي تاريخ اسلام دارد تنها به نبي مکرم اسلام محدود نمي شده است و حضرت مسيح نيز مورد اين ادعا ي يهوديان قرارگرفته است . در باره اين ادعاي يهود مي توان گفت : " مرکز يهوديت حجاز، شهر يثرب بود. بر خلاف اين شهر، مکه هرگز مرکز زندگي يهود نبود و يهوديان در آنجا توطن نداشتند. تعرض گسترده قرآن در سوره هاي مدني به يهوديان و سکوت مطلق اين کتاب آسماني در آيات مکي در باره آنان، آشکارا حاکي از آن است که در اين شهر خبري از وجود يهوديان ، و يا نفوذ آنان نبوده است. طبعاً اگر جريان غير از اين بود، قرآن در آيات مکي متعرض ايشان مي شد و آنان را همچون مشرکين مکه، مورد خطاب قرار مي داد و يا از عناد ايشان سخن مي گفت." (8) " ولفنسون نويسنده يهودي، تصريح مي کند که قبل از بعثت، يهودي عالمي در مکه زندگي نمي کرده است" . درست با توجه به اين نکته است که مي توانيم نتيجه بگيريم پيامبر اسلام قبل از بعثت، در مکه با هيچ عالم يهودي ارتباط نداشته است تا بتواند آيين و رسالت او را از اين طريق تبيين بشري نمود. " طبعاً اگر محمد (ص) کمترين پيوند فکري با يهوديان داشت و از آنان چيزي مي آموخت، ايشان با توجه به کينه شديدي که نسبت به وي داشتند، اين معني را در همان زمان که قريش به دنبال يافتن معلم و آموزگاري براي محمد بودند، آشکار ساخته، نمي گذاشتند تا برخي مستشرقين يهودي، پس از هزار و چهار صد سال، زحمت طرح ادعايي بي سند و مبنا را بکشند." يک اسلام شناس غربي ( ؟؟) درباره ادعاي يهوديان مقايسه اي ميان قرآن و تورات انجام داده است تا تفاوت هاي آن دو و ادعاي باطل يهوديان را آشکار سازد : "در باب آفرينش، عدم تشابه ميان معلومات عهد عتيق و آيات قرآن جالب توجه است و خصوصاً پاسخگوي اين اتهام بي ربط و بي پايه به پيغمبر اسلام است که از آغاز اسلام تاکنون تکرار مي شود. بدين بيان که: وي به نسخه برداري و رونويسي روايات عهد عتيق پرداخته است.... فرضيه رونويسي از عهد عتيق غير قابل دفاع است، زيرا گزارشي که قرآن از آفرينش عرضه مي کند، با گزارش عهد عتيق تفاوت کلي دارد....اين مطلب به همان اندازه بي بنا و بنياد است که گفته مي شود پيغمبر اسلام (ص) از تعليمات مذهبي يک راهب مسيحي استفاده کرده است".(9) براي روشن تر شدن اين مطلب بهتر است به تصويري که قرآن از پيامبران يهود نظير داود (ع) ارائه مي کند با تصويرتوراتي آنان مقايسه شود . قرآن داود را چنين معرفي مي کند : به او مقام حکم فرمايي و دانش عطا کرديم ( انبيا 78و79 ) ، بهره داود به فضل و کرم خداوند کامل شد ( سبا 10 ) ، نيرومند بود وبه درگاه ما توبه وانابه مي کرد ( ص 17) . در صورتي که يهوديان در تورات تحريف شده به اين پيامبر خدا ، نسبت رابطه نامشروع با زني شوهردار وارد مي سازند . اين خود گوشه اندکي از نارسايي بسياراين ادعاست . پيامبر و مسيحيان اين ادعا که پيامبر اسلام، تعاليم خويش را تحت تاثير آموزش علماي نصاري عرضه داشته است، مطلبي نيست که تنها برخي از مستشرقان قرون اخير آن را عنوان کرده باشند، بلکه اشراف قريش نيز که مي ديدند تهمت هاي گوناگون آنان به پيامبر، در نظر همگان سست و بي پايه است و شخصيت وي با شاعران، کاهنان و ساحران تفاوت فاحش دارد، سرانجام تصميم گرفتند براي آن حضرت معلمي دست و پا کنند. حاصل اين تلاش اين بود که آهنگري رومي را که در نام او نيز اختلاف وجود دارد، به عنوان آموزگار وي معرفي کردند، و گفتند که چون ديده اند محمد (ص) گاهي براي ديدن چگونگي ساخت شمشير به محل کار اين آهنگر مي رفته، پس تعاليم خود را از وي که زبان عربي را هم درست نمي دانسته، فرا گرفته است!" قرآن مجيد در پاسخ اين تهمت مي گويد : لسان الذي يلحدون اليه اعجمي و هذا لسان عربي مبين ( زبان کسي که به آن اشاره مي کنند غيرعربي است در صورتي که اين قرآن به زبان عربي آشکار است ) ( نحل 103)" (10) و اما در اين باره با دلايل تاريخي و منطقي مي توان گفت : " در مقايسه با يهوديت، نفوذ مسيحيّت در سراسر حجاز بسيار محدود بود. اين محدوديت در شهر مکه به حدّ اعلي مي رسيد. اصولاً با توجه به خصايص جهان شناسي مسيحي آن روز، علماي اين مذهب اغلب ترجيح مي دادند تا در مراکزي دور از شهرها زندگي کنند و عمر خود را به عزلت و گوشه گيري بگذرانند؛ بنابر اين بايد پرسيد که معدود معلمان فرضي مسيحي محمد (ص) چه کساني بودند. مسيحيان بردگاني بودند که از شهرها و نقاط ديگر خريداري شده و در مکّه نزد اربابان خويش زندگي مي کردند و از طريق انجام خدمات و فعاليت هايي خاص، درآمد و ثروتي براي اربابان خود تدارک مي ديدند.... برخي از مستشرقين تلاش بي ثمر و متروک بعضي از علماي مسيحي قرون وسطي را زنده کردند و مدعي شدند که پيامبر اسلام، مباني آيين خويش را از دو راهب مسيحي (بحيرا و راهب بُصري ) اخذ کرده است. " (11) ولي اساساً ملاقات پيامبر اکرم با اين دو راهب مسيحي ازسوي تاريخ نگاران جاي شک وشبهه دارد و بسياري از آنان در پايان نقل اين داستان با جملاتي از قبيل الله اعلم فقدان منابع معتبر در اين باره را آشکار ساخته اند . حال بر فرض وقوع اين ملاقات ها " آيا مي توان سرچشمه آموزشهاي پيامبر اسلام را آن دو راهب مسيحي دانست؟ آيا انسان عاقل و انديشمند، مي تواند دو ملاقات کوتاه را که به فرض صحت وقوع، گذرا و شتابزده دقايقي به هنگام عبور کاروان روي داده و متن سخنان رد و بدل شده در آنها هم جز پيشگويي رسالت رسول خدا، حاوي هيچ سخن ديگري نيست، مبناي تکوين آيين گسترده اسلام در انديشه پيامبر بداند؟ اين ادعاهاي سست ممکن است معاند را به ظاهر ساکت کند، اما خرد خردمندان را قرار و آرام نمي دهد." (12) مرحوم دکتر راميار ( در اين باره ) مي نويسد:آن معارف عاليه قرآن کجا و اين چند تن مرد گمنام و يا افسانه اي کجا که حداکثر، راهب دير دور افتاده بُصري و يا زاهد عزلت نشين مکه و يا آهنگر سرگذر و يا چند تن سرباز حبشي وامانده از لشگر ابرهه بوده اند. اين سخنان بيشتر به شوخي هاي سبک مردم سبک مغز مي ماند تا به سخني جدّي و در خور اعتناء . چنين است که قرآن با لحني قاطع اين سفاهت ها را مي کوبد و اعلان مي کند: "و ما کان هدا القرآن ان يفتري من دون الله و لکن تصديق الّذي بين يديه و تفصيل الکتاب لاريب فيه من رب العالمين" (و اين قرآن نه چنان است که کسي جز به وحي خدا تواند يافت، و ليکن ساير کتب آسماني را نيز تصديق مي کند و کتاب الهي را تفصيل مي دهد که بي گفتگو از جانب پروردگار جهانيان است). (يونس/ 37)
اگر انگيزه عناد را براي گلدزيهر و ديگر مستشرقيني که نبوت پيامبر مکرم اسلام را منکر مي شوند ، نپذيريم، لااقل بايد بگوييم که اينان نمي دانسته اند که با انتساب اين موارد به پيامبر اسلام به راهي رفته اند که مشرکين قريش رفتند. به عبارت ديگر قريشيان و اعراب باديه نشين صدر اسلام که همه بر جاهل بودن آنان اذعان دارند همان دلايلي را اقامه کرده اند که اينک افرادي که داعيه برخورداري از دانش روز دارند . خداوند اين آيات را نه تنها براي قريشيان ، که براي تمام منکران در سراسر تاريخ گفته است : " فلا اقسم بالخنس الجوار الکنّس و اللّيل اذا عسعس و الصّبح اذا تنفّس انّه لقول رسول کريم ذي قوّة عند ذي العرش مکين مطاع ثمّ امين و ما صاحبکم بمجنون و لقد راه بالافق المبين و ما هو علي الغيب بضنين و ما هو بقول شيطان رجيم فاين تذهبون ان هو الّا ذکر للعالمين لمن شآء منکم ان يستقيم و ما تشآوون الا ان يشاء الله ربّ العالّمين. سوگند به اختران گردان که نهان شوند و از نو آيند ، وبه شب چون روان گردد و به صبحدم آنگه که نفس برکشد که اين قرآن سخن فرستاده اي گرانقدر است، نيرومند که در پيشگاه خداوند عرش صاحب اختيار مطلق است. هم مطاع و هم امانتدار است ؛ رفيق شما مجنون نيست. بي شک رسول شما و آن رسول آسماني، در افقي بالاتر با هم ديدار کرده اند. دانش غيبي بخيل نيست و قرآن سخن شيطان مطرود نيست. پس به کجا مي رويد؟ اين قرآن فقط يادواره اي براي جهانيان است، براي کسي از شما هم که بخواهد در راه راست قدم بگذارد و شما نمي خواهيد مگر آنکه خدا پروردگار عالميان خواسته باشد."( تکوير ،آيات 16الي 29) و اما در مورد ادعاي پاياني مستشرقان مبني بر ارتباط پيامبر اکرم با خارج شبه جزيره بايد گفت که رسول مکرم اسلام تنها يک بار آن هم در بيست و پنج سالگي با کاروان تجاري خديجه به شام سفرکرد و اين سفربهانه اي به دست مغرضان و ديرباوران داده تا سرچشمه قرآن را در اين سفرو در شام جستجو کنند . آيا کسي که واجد اين ميزان ذخاير عقلي است که مي تواند نام او را ازگمنامي به در آورد، اين ذخاير را در اختيار جواني از صحراي عربستان مي گذارد که در پناه آن به بلند آوازه ترين مرد تاريخ بشري تبديل شود ؟ به هر روي به نظر مي رسد معاندان دين اسلام که بر پوشالي بودن تمام آيين ها و اديان موجود و درخشش اسلام در برابر آنها باور دارند در صدد هستند با دانش اندک و جان هاي بي مقدار خويش اين درخشش را از اسلام بازستانند ولي مثل اين معاندان و درخشش قرآن و اسلام مانند روشنايي کرم شب تاب در برابر خورشيد عالم تاب است.
پي نوشت ها : 1. سبحاني .جعفر. راز بزرگ رسالت . ص 162 2. زرگري نژاد . غلامحسين .تاريخ صدر اسلام ،عصر نبوت .ص 200 3. همان ص 201 4. همان ص 204 5. همان 6. همان 7. همان ص 205 8. همان ص 206 9. همان ص 207 10. سبحاني ص 190 11. زرگري نژاد . ص 208 12. همان ص 209
مبعث پیامبر اعظم (ص) مبارک
جمعه نوزدهم مرداد 1386 10:50 قبل از ظهر
بعثت و اهداف آن آغاز بعثتنخستين آياتبعثت و منتفلسفه و اهداف بعثت
«بعثت» انقلاب بزرگ برضد جهل، گمراهی، فساد و تباهی است. و سزاوار منت گذاری خداوند و در بردارنده حكمت و تربيت است. بحث درباره آن گسترده ، عميق و از زوايی مختلف قابل بررسی است. در اين نوشتار به مباحثی از جمله آغاز بعثت، نخستين آيات نازل شده، منت گذاری خدا برای بعثت و فلسفه و اهداف بعثت می پردازيم.
آغاز بعثتسرآغاز تاريخ اسلام از روزی شروع مىشود كه پيامبراسلام صلی الله عليه و آله در خلوت محبوب، در دل غاری كه در دامن كوهی در شمال مكه بود، صدايی شنيد: «يا محمد اقرا» ; ی محمد! بخوان! (او شگفت زده) گفت: چه بخوانم؟ گفت: ی محمد! «اقرا باسم ربك الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.» (علق/آيات5-1) بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد. همان كه انسان را از خون بستهی خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمىدانست، ياد داد. (1) جبرئيل به حضرت محمد (ص) فرمود: «ارسلنی الله اليك ليتخذك رسولا» (2) خداوند مرا به سوی تو فرستاده است، تا تو را پيامبر اين امت قرار دهم. حضرت محمد (ص) هرساله مدتی به كوه «حرا» (3) مىرفت و به عبادت و راز و نياز و تفكر مىپرداخت تا اين كه روزی فرشتهی به او گفت: ی محمد! بخوان! محمد (ص) گفت: چه بخوانم؟ فرشته آيات آغازين سوره علق را بر وی قرائت كرد و پيامبر (ص) نيز آنها را خواند. (4) آغاز بعثت رسول خدا صلی الله عليه و آله چه زمانی است؟ ديدگاه معروف و مورد اتفاق شيعه اماميه، 27 رجب است. اما در ميان دانشمندان اهلسنت، در زمان دقيق آن اختلاف زيادی است. برخی از اهل سنت مبعث را در رمضان و برخی ديگر در ربيع الاول دانستهاند. در مورد روز مبعث نظرهی متفاوتی ارائه شده است: الف) 17 رمضان: طبری در تاريخ الرسل و الملوك و ابن سعد در طبقات الكبری (5) به اين قول اشاره نمودهاند. ب) 18 رمضان: ابن اثير در الكامل فی التاريخ (6) اين ديدگاه را به ابوقلابه عبدالله بن زيد جرمی - از محدثان اهل سنت - نسبت داده و طبری (7) نيز بدان اشاره نموده است. ج) 19 رمضان: ابن اثير به اين ديدگاه نيز اشاره نموده است. (8) د) 20 رمضان: يعقوبی در تاريخ خود روايت كرده است كه ده روز مانده به آخر رمضان، در روز جمعه پيامبر (ص) مبعوث شد. (9) نخستين آياتهماهنگی آغاز بعثت با نازل شدن نخستين آيات قرآن كريم، باعث شده است تا مورخان، مفسران و دانشمندان علوم قرآنی و حديث به بررسی و تعيين نخستين آيات نازل شده برپيامبر (ص) بپردازند. ديدگاههايی در اين باره وجود دارد كه مهمترين آنها عبارتند از: 1- پنج آيه نخست سوره علق. 2- سوره فاتحة الكتاب. (10) 3- سوره مدثر. (11) ديدگاه نخست پرطرفدارترين ديدگاه در ميان مورخان، مفسران و دانشمندان علوم قرآنی و حديث می باشد. از ميان مورخان; مسعودی (12) ، ابنهشام (13) ، ابناثير (14) ، طبری (15) ، و يعقوبی در كتابهی خود و از ميان مفسران شيعه، صاحبان تفاسير: تبيان، مجمع البيان، الميزان، نمونه و از ميان مفسران اهلسنت; صاحبان تفاسير: طبری (كه حدود يازده روايت در اين باره ذكر مىكند.) ، درالمنثور، انوارالتنزيل و اسرارالتاويل (معروف به تفسير بيضاوی) و تفسيرالقرآن العظيم جزو طرفداران اين نظريه هستند. از ميان كتابهی علوم قرآنی مىتوان به «الاتقان (16) » ، «التمهيد فىعلوم القرآن (197) » ، «البرهان (18) » ، و... اشاره نمود. براساس روايات رسيده از امامان معصوم عليهم السلام آيات آغازين سوره علق را نخستين آيات نازل شده در غار حرا مىدانند. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اول ما نزل علی رسول الله صلی الله عليه و آله بسم الله الرحمن الرحيم، اقرا باسم ربك...» (19) ; نخستين آياتی كه بر رسول خدا صلی الله عليه و آله نازل شد، «...اقرا باسم ربك...» بود. امام هادی عليه السلام نيز فرمود: جبرئيل به محمد صلی الله عليه و آله گفت: «اقرا قال: و ما اقرا قال: اقرا باسم ربك الذی خلق.» (20) طبری (21) از علمی اهل سنت در تفسير خود، 11 روايت و سيوطی (22) 15 روايت نقل مىكند، مبنی براين كه در آغاز بعثت نخستين آيات سوره علق بر پيامبر صلی الله عليه و آله نازل شده است. طرفداران ديدگاه دوم اندك است. صريحترين كسی كه در اين زمينه سخن گفته، «زمخشرى» در تفسير «كشاف» (23) است. ديدگاه سوم روايتی است كه از جابر (24) نقل شده است. اگرچه هركدام از اين دو ديدگاه ممكن است طرفداران اندكی نيز داشته باشند، اما در برابر سيل نظريات مورخان ، مفسران و دانشمندان علوم قرآنی و نيز روايات فراوانی كه به برخی از آنها اشاره شد و نيز ادعی اجماع امت مسلمان را به سادگی نمىتوان رها كرد و از كنار آن گذشت. بعثت و منتدر نفس انسان نيازها و غرايز گوناگونی قرار داده شده است كه همگی طالب ارضا و هدايت صحيح هستند. خداوند متعال بری هدايت انسان، بهترين ابزار را در اختيار او قرار داده و امكانات متعددی به او عطا كرده است، تا هم بتواند نيروی خود را صرف ارضی نفسانيات كند و هم با امكانات و نيروی داده شده، بر خواهشهی نفسانی غلبه کند و كششهی درونی را تحت نظم و ضابطه در آورد. دو راهنما نيز در اختيار او قرار داده است تا حق را از باطل و سره را از ناسره متمايز كند; يكی در درون انسان كه عقل است و ديگری پيامبران الهی كه اين راهنما از طريق وحی بری انسان فرستاده مىشود تا تمام رفتارها را به انسان بياموزد و حدود و مقررات آن را نيز روشن نمايد، چون عقل داری خطا و نقصان است. برترين هادی، آن است كه داری مقام عصمت و مرتبط با وحی باشد، تنها راه آن، بعثت است. پس بعثت بزرگ ترين نعمت خداوند بربشراست و جا دارد كه خداوند براين نعمت منت گذارد و اين احسان و نيكويی را به رخ آنان بكشد، چنان كه مىفرمايد: «لقد من الله علی المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفی ضلال مبين» (آل عمران/ 164) خداوند برمؤمنان منت نهاد (نعمت بزرگی بخشيد)، هنگامی كه درميان آنها پيامبری از خودشان برانگيخت كه آيات او را برآنها بخواند و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد و البته پيش از آن در گمراهی آشكار بودند. خداوند در آيه فوق به خاطر بعثت پيامبراسلام صلی الله عليه و آله برمؤمنان منت مىنهد و اين نعمت بزرگ و معنوی را به رخ آنان مىكشد. ممكن است كسی تصور كند كه منت گذاری، كار صحيحی نيست، چرا خداوند در اين جا منت مىگذارد؟ مگر بعثت چه ويژگی هايی دارد و هدف از آن چيست؟ واژه منت از «من» به معنی چيزی است كه با آن وزن مىكنند (سنگ كيلو) . و نيز به معنی نعمت سنگين و باعظمت نيز به كار مىرود. بنابراين هر نعمت سنگين و گرانبهايی را منت گويند. كاربرد اين واژه دو گونه است: قولی و فعلی (25) . اگر كسی عملا نعمت بزرگی به ديگری بدهد، اين همان منت عملی است كه بيشتر در مسائل تربيتی و هدايتی و معنوی كاربرد دارد و پسنديده و ارزنده است. كه برخی گفتهاند: اين منت مختص به خدی متعال است. اگر كسی كار كوچك خود را با سخن گفتن بخواهد به رخ ديگری بكشد و آن را بزرگ جلوه دهد، كاری است بسيار زشت، كه اين از منتهی بشری است. در نتيجه، منتگذاری بربخشيدن نعمتهی بزرگ كه از جمله آنها نعمت رسالت است، منتی زيباست و «من الله» يعنی انعم الله، خداوند نعمت بزرگی بخشيد و در اختيار مؤمنان قرار داد. چنان كه در جی ديگر خداوند به خاطر هدايت كردن انسانها به ايمان، بر آنها منت مىگذارد. «بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان».(حجرات/17 ) اگر مسلمانان به خاطر پذيرفتن اسلام، مشكلات و خسارتهی زيادی متحمل شدهاند، نبايد فراموش كنند كه خداوند بزرگ ترين نعمت را در اختيار آنها گذاشته و پيامبری مبعوث كرد تا انسانها را تربيت كند و از گمراهىها باز دارد. بنابراين هر اندازه بری حفظ اين نعمت بزرگ تلاش و كوشش شود و هر بهايی پرداخته شود، بازهم ناچيز است. (26) فلسفه و اهداف بعثتپس از قرنها تحقيق و بررسی درباره مسائل دينی، هنوز پرده از اسرار بسياری از آنها برداشته نشده است، كه از جمله آنها اسرار نهفته نبوت و بعثت است،اگرچه از ظواهر آيات قرآن مىتوان استفاده كرد كه بعثت پيامبران الهی، به ويژه پيامبراسلام صلی الله عليه و آله داری اهدافی مىباشد كه بيان خواهد شد و تنها در آيه مورد بحث كه خداوند بر مؤمنان منت گذارده است، به سه برنامه از مهمترين آنها اشاره شده است: «يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة» 1- تلاوت آيات الهی«يتلوا» از واژه «تلاوت» به معنی پىدرپی آوردن، پيروی كردن و خواندن با نظم است، (27) كه شامل پيروی كردن در حكم وخواندن منظم آيات الهی همراه باتدبر نيز مىشود، گويا تلاوت كننده از آيات پيروی كرده يا حروف و كلمات را در پی يكديگر قرار داده است. پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله با خواندن آيات پروردگار و آشنا ساختن گوش دل و افكار مردم با اين آيات، آنها را آماده تربيت مىنمايد، كه مقدمه تعليم و تربيت است. 2- تربيتيكی از مهمترين برنامههی پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله تربيت انسانهاست. تربيت به معنی فراهم كردن زمينهها و عوامل بری به فعليت رساندن و شكوفا نمودن استعدادهی انسان در جهت مطلوب است. او بايد زمينهها را بری انسانها آماده كند تا از نظر عملی بهترين رابطه را با خدی خود (عبادات)، با هم نوع خود (عقود و ايقاعات)، با قوانين و مقررات اجتماعی (حكومت و سياسات)، با خانواده خود (حقوق خانوادگی) و با نفس خود (اخلاق و تهذيب نفس) داشته باشند، تا بتوانند مسجود فرشتگان قرار گيرند. پيامبر صلی الله عليه و آله منجی بشريت است. يكی از دانشمندان فرانسوی مىگويد: «بزرگترين قانون اصلاح و تعليم و تربيت همان حقايقی است كه به نام وحی، قسمت به قسمت بر محمد صلی الله عليه و آله نازل شده و امروز به نام قرآن در بين بشراست.» (28) پيامبراسلام صلی الله عليه و آله در مدتی كوتاه، انسان هايی بزرگ، مانند علی عليه السلام، زهرا عليها السلام، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد و... را تربيت كرد. حضرت محمد صلی الله عليه و آله كاشف معدنهی نهفته انسانيت بود. زيرا «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه»، مردم مانند معدنهی طلا و نقره هستند. انسان داری استعدادهی نهفته است كه بری بهره وری صحيح بايد آنها را کشف کرد تا به ارزش حقيقی خود دست يابند. كلمه «يزكيهم» از ماده «زكوة» و زكآء» به معنی رشد و زيادی است (29) ، كه در اينجا به معنی تربيت و پاكسازی است و شامل پاك شدن از آلودگىهی اعتقادی، اخلاقی و رفتاری مىباشد. اگرچه واژه تربيت ازماده «ربو» به معنی افزايش و نمو است، اما در قرآن كريم مفهوم تهذيب نفس با واژه تزكيه آمده است: «قد افلح من زكيها» )شمس/8) «قد افلح من تزكى» (اعلی/14) «رستگار شد كسی كه خود را تزكيه كرد.» واژه تربيت در قرآن در جنبههی جسمانی و مادی به كار رفته است، نظير: «الم نربك فينا وليدا» (شعراء/18) «آيا در دوران كودكی تو را در ميان جمع خود تربيت نكرديم؟» كه سخن فرعون است كه خود را مربی موسی معرفی مىكند، يعنی از نظر جسمانی و امكانات مادی تو را بزرگ كردم. اهميت اخلاق و تزكيه نفس بركسی پوشيده نيست. جوامع مختلف به آن نيازمندند، زيرا تنها راه نجات از گمراهىها، فسادها، جهل، جنگ و خونريزىها و... در پرتو اخلاق صحيح و آراسته شدن به ارزشها و مكارم اخلاقی است. پيامبراسلام صلی الله عليه وآله هدف از بعثت خود را كامل كردن مكارم اخلاق بيان كرده است: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» (30) من بری كاملكردن فضايل اخلاقی مبعوث شدهام. يكی از دانشمندان فرانسوی مىگويد: «ی محمد! ی آورنده قرآن! كجايی؟ بيا و دست ما را بگير و به باغ و صحرا و چمن و به هر جايی كه خواهی ببر. تو اگر ما را به ميان دريا ببری، خواهيم رفت، زيرا تو عالم به حيات و زندگی ما هستی!» (31)
پىنوشت ها: 1- بحارالانوار، ج 18، ص 206. 2- همان، ص 184. 3- «حرا» نام كوهی است كه در شمال مكه قرار دارد. در نقطه شمالی آن غاری است كه ارتفاع آن به قدر يك قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشيد روشن مىشود و قسمتهی ديگر آن در تاريكی است. (ر.ك: فرازهايی از تاريخ پيامبراسلام (ص)، ص 92) . 4- تلخيص التمهيد، ج 1، ص 62. 5- طبقات الكبری، ج 1، ص 192/ تاريخ طبری، ج 2، ص 44 / الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 30. 6- الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 30. 7- تاريخ طبری، ج 2، ص 44. 8- الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 30. 9- تاريخ يعقوبی، ج 2، ص 30. 10- مجمع البيان، ج 10، ص 780. 11- همان. 12- مروج الذهب، ج 2، ص 282. 13- سيره نبوی، ج 1، ص 239. 14- الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 32. 15- تاريخ طبری، ج 2، ص 45. 16- الاتقان، سيوطی، ج 1، ص 95. 17- تلخيص التمهيد، ج 1، ص 84. 18- برهان، بدرالدين زركشی، ج 1، ص 206. 19- اصول كافی، ج 2، ص 628. 20- بحارالانوار، ج 2، ص 206. 21- جامع البيان فىتاويل القرآن (تفسير طبری)، ابوجعفر محمدبن طبری، ج 1، ص 646. 22- درالمنثور، سيوطی، ج 5، ص 562. 23- كشاف، زمخشری، ج 4، ص 775. 24- صحيح مسلم، شرح النووی، ج 2، ص 205. 25- مفردات راغب، واژه «من» . 26- مجمع البيان، ج 2، ص 875. 28- در منگهم Dermnghem ، دانشمند فرانسوی، به نقل از بانك تكبير (بعثتبنوی)، ص 283. 29- مفردات راغب، واژه «زكا» . 30-مجمع البیان،ج1،ص429. 30- بحارالانوار، ج 70، ص 372. 31- ژان ژاك روسو، j.j. Rosseey ، دانشمند معروف فرانسوی، به نقل از بانك تكبير (بعثت نبوی) . |
|